تبليغاتX
...سراچه ایرانی
یک مشت درد...و دل
چه مضحک است این تنهائی!

شب خنک و دل چسبی بود. تنها در پارک قدم میزدم و به تک درختان سبز و کشیده نگاه میکردم. مردان و زنان تک و تنها بر روی نیمکت های پارک نشسته بودند و در افکار خود سیر می کردند.من اما به تکه چمنی رسیدم و بر پهنای نرم و نمناک آن دراز کشیدم.سفره ی آسمان شب در مقابلم گسترده بود و شکوه خود را به من ارزانی میکرد.هیچ ابری نبود و ستارگان دور از هم همچون دگمه هائی بر لباس شب می درخشیدند و اشکالی را در دل آسمان به نمایش می گذاشتند.بادی خنک وزید و صورتم را نوازش داد زمستان می آید کم کم. قلتی زدم و به ماه نگاه کردم.سرد و ساکت به زمین خیره شده بود،نگران به نظر میرسید شاید همان وقتی را به یاد میآورد که با انفجاری برای همیشه از زمین جدا شد...به ماه گفتم:
ـ چه اجباری است که هر شب به زمین خیره شوی و به یاد آن حادثه اشک بریزی!
لحظه فکر کردم و با خود گفتم:
ـ چه اجباری است که هر روز به میان این هیاهوی چهره های نا آشنا بروی.
این چهره های نا آشنا اهمیتی به حضور هم نمی دهند و نمی دانند چه وحشتناک است این بی تفاوتی و چه مضحک است که هر ستاره در سفره ای از ستارگان دیگر تنها مانده و چه مضحک است که مردان و زنان نیمکت های بزرگ پارک را به صندلی های تک نفره تبدیل کرده اند و چه مضحک است که ماه با انفجاری از زمین جدا افتاده...."برای همیشه" 


                                                                                                            "سرا " 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:30 توسط سینا رئوفی ایرانی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template