زندگی نامه آنتوان پائولوویچ چخوف
فکرکرد بد نیست امتحانی بکند!…
دایره المعارف بریتانیکا در چاپ یازدهم خود که به سال 1911 منتشر شد درباره او بیش از این چیزی نداشت که بگوید:" ولی آ . چخوف در داستانهای خود قدرت قابل توجهی نشان داد." چه تحسین سردی! تا وقتی خانم گارنت
منتخبی از آثار فراوان او را در سیزده جلد کوچک منتشر نکرد. خوانندگان انگلیسی زبان به او توجهی نمیکردند. اما از آن زمان،مقام و منزلت نویسندگان روس بطور کلی و شهرت چخوف بخصوص ،عظیم بوده است و این نفوذ تا حد زیادی "ترکیب" داستانهای کوتاه و معیار ارزیابی از آنها را تغییر داده است.
آنتوان پائولوویچ چخوف در 16 ژانویه سال 1860 در تاگانروگ،بندری در دریای آزوف واقع در جنوب روسیه به دنیا آمد.پدر بزرگش رعیت وابسته به زمین بود،
رعیتی که به قدر کافی پول پس انداز کرده بود تا با آن آزادی خود و سه پسرش را بخرد.یکی از آنها به اسم پاول ،درتاگانروگ کنار دریای آزوف،بعدا دکان بقالی باز کرد ،ازدواج کرد و صاحب پنج پسر و یک دختر شد.آنتوان پسر سومش بود.پاول بی سواد و احمق،خودخواه و خودبین،حیوان صفت و سخت مذهبی بود.سالها بعد چخوف در باره ی او نوشت:" یادم می آید که پدر وقتی پنج ساله بودم تعلیم مرا شروع کرد،یا پوست کنده بگویم ،وقتی پنج سال داشتم دست به کار شلاق زدن به من شد،مرا شلاق می زد،به گوشم سیلی مینواخت و به سرم میکوبید...هنوز هشت سال نداشتم که مثل یک پادوی معمولی در دکان کار میکردم و این کار به سلامت مزاجم لطمه میزد ،چون تقریبا هر روز کتک میخوردم…بعدها مرا به دبیرستان فرستادنند اما بعداظهر مجبور بودم در دکان کار کنم."
وقتی آنتوان شانزده ساله شد،پدرش از کثرت قرض عاجز و ور شکسته شد و خانواده به مسکو نقل مکان کردند.آنتوان در تاگانروگ ماند و به تحصیل ادامه داد و با تدریس به بچه های عقب مانده زندگی خود را تامین کرد. پس از سه سال و اتمام دوران دبیرستان آنتوان به خانواده خود در مسکو ملحق شد و آنجا به مدرسه وارد شد. در این وقت آنتوان جوان بلند بالائی بود که طول قامتش از صد و هشتاد سانتیمتر تجاوز میکرد و موهای خرمائی و چشمان میشی و دهانی پر و محکم داشت.
او این استعداد را داشت که فالبداهه حکایات خنده دار بسازد.در آن زمان خانواده ی آنها وضع مالی بدی داشتند.بنابراین فکر کرد بد نیست امتحانی بکند و این داستانها را بنویسد.یکی را نوشت و برای هفته نامه ای به نام سنجاقک که در پترزبورگ چاپ میشد فرستاد.داستان او مورد قبول واقع شد و قرار شد برای هر سطر پنج کوپک به او بدهند(هر صد کوپک یک روبل است.) بنابراین چخوف از آن به بعد تقریبا هفته ای یک داستان برای سنجاقک میفرستاد ولی معدودی از آنها مورد قبول واقع میشد.داستانها را به روزنامه های مسکو فرستاد ولی روزنامه های آنجا هم پول کمی میتوانستند بپردازند تا اینکه سردبیر هفته نامه ای در پترزبورگ _آدمی به اسم لی کین_اولین فرصت خوب را به چخوف داد.او هفته نامه ای به نام خرده ریزها را اداره میکرد و به چخوف ماموریت داد تا هر هفته یک داستان فکاهی صد سطری به ازای سطری هشت کوپک بنویسد.از 1880 تا 1885 چخوف سیصد داستان کوتاه نوشت.اما اینها "نان و آبدانی" بود.فرهنگ آکسفورد به ما میگوید:نان و آبدانی لغتی است که از روی تحقیر در مورد یک اثر هنری یا ادبی که به منظور تامین معاش ساخته شده باشد به کار میرود. اما انگیزهایی که به سبب آن این نویسنده ی جوان چیز مینوسد به هیچ وجه به خوانندگان آثارش مربوط نیست.
وقتی چخوف سرگرم نوشتن حکایت و داستان تا آن تعداد حیرت آور بود،در مدرسه طب کار می کرد که دیپلمش را بگیرد.اوضاع و احوالی که چخوف درآن به نویسندگی میپرداخت اوضاع بسیار بدی بود.و در آمدی که از این طریق بدست می آورد به هیچ وجه کفاف او را نمیداد.
در 1884 چخوف دچار خونریزی سینه شد.او میدانست این خونریزی علامت چیست ولی حاضر نشد دکتر متخصص او را ببیند.در اواخر همان سال امتحانات نهایی را با موفقیت گذارند و طبیب واجد شرایط شد.چند ماه بعد پولی دست و پا کرد تا برای اولین بار به پترزبورگ برود.او هرگز برای داستانهایش ارزش قائل نمیشد و به گفته ی خودش برای اکثر آنها بیش از یک روز وقت نمیگذاشت.اما هنگامی که وارد پترزبورگ شد با کمال تعجب دید که آدم مشهوری است و جامعه ادبی آنجا به او احترام ویژه ای گذاشتند. همچنین دریافت که یکی از با استعدادترین نویسندگان عصر خودش محسوب میشود.روزنامه ها و مجلات به او پیشنهاد کردند که با قیمت بهتری که تا به حال دریافت نکرده بود برای آنها داستان بنویسد.همان وقت بود که د.و.گریگوروویچ که آن زمان نویسنده ای مشهور بود او را تشویق کرد که نویسندگی را جدی بگیرد.او همان سال یعنی 1886 داستانهای مشهور "وانکا"،"اندوه"و"گریشا" را نوشت.با این حال قانع نشد که نویسندگی را به صورت حرفه ای دنبال کند.میگفت طبابت زن شرعی من و نویسندگی تنها مترس من است و هنگامی که به روسیه بازگشت قصد داشت از راه طبابت امرار معاش کند اما مریضان او ندرتا پولی به او میدانند. بنابراین همچنان از نویسندگی امرار معاش میکرد.چخوف به آپارتمان جدیدی نقل مکان کرد.و در آنجا بالاخره اتاقی که مال خودش باشد نصیبش شد.همان سال دوباره دچار خونریزی سینه شد و فهمید که باید به جای خوش آب و هوائی نقل مکان کند.سال 1889 برادرش نیکولا که نقاش خوش ذوقی بود از بیماری سل مرد،مرگ او تکان روحی شدیدی به چخوف وارد کرد.این هشداری برای او نیز بود.بنابراین پولی قرض کرد و به دهی به نام میلخووو در پنجاه مایلی مسکو رفت و خانواده اش را نیز مثل همیشه با خود برد.او آنجا بیماران را تا آنجا که در توانش بود معالجه میکرد و یک کوپک هم از آنها نمیگرفت.
جسته گریخته پنج سال را در میلخووو گذراند و در این سالها چندی از بهترین داستانهایش از جمله "خواب آلود"و"دانشجو" را نوشت و برای آنها پول خوبی دریافت کرد.در 1895 با تولستوی دیدار کرد و از او بسیار تاثیر گرفت.در 1897 در جریان یکی از مسافرتهایش به مسکو دچار خونریزی شد که مجبور شدند او را در بیمارستان بستری کنند و تا چند روز در آستانه ی مرگ بود پس از آن به میلخووو برگشت ولی میدانست زمستان دیگری را نمیتواند آنجا به سر ببرد.به یالتا یکی از شهرهای کریمه رفت،طبابت را کنار گذاشت و با پولی که از سوورین دوست و ناشر داستانهایش پیشکی میگرفت در آنجا خانه ای ساخت.مثل همیشه دچار مشکلات وحشتناک مالی بود.اینکه دیگر نمی توانست طبابت کند آزارش می داد.در یالتا وضع مزاجی او بهتر شد. او به غیر از داستانها چندین نمایشنامه هم نوشت از جمله ایوانف،مرغ دریایی،دایی وانکا و سه خواهر و به وسیله آنها با هنر پیشه ی جوانی به نام اولگا کنیپر آشنا شد،عاشق او شد و در سال 1901 با وجود مخالفت شدید خانواده اش که هرگز از کمک کردن به آنها دست برنداشته بود با او ازدواج کرد.آنها به دلیل بیماری آنتوان کمتر یکدیگر را میدیدند و ارتباطشان از طریق نامه نگاری بود.نامه های محبت آمیز او به اولگا موجود است.چندی نگذشت که بار دیگر حال آنتوان وخیم شد.خیلی سرفه میکرد و شبها نمیتوانست بخوابد.در همان اوقات اولگا که باردار بود سقط جنین کرد و این، آنتوان حساس را بیش از پیش پریشان کرد.در 1994 چخوف نمایشنامه ی باغ آلبالو را در مسکو به صحنه برد و طبق قراری که با اولگا داشت نقش خوبی را به او داد.در ژوئن همان سال به توصیه پزشک معالج خود به آب معدنی "بادن وایلر"واقع در آلمان رفت و آنجا ابتدا حالش آنقدر خوب شد که در صدد برآمد به ایتالیا برود.اما یک شب ،وقتی به رختخواب رفته بود و اولگا تمام روز را با او گذرانده بود،اصرار کرد که اولگا برای گردش به باغ برود.وقتی اولگا بازگشت،آنتوان از او خواست به طبقه ی پایین برود و شام بخورد.بعد از شام حال چخوف به هم خورد، پی دکتر فرستادند.دکتر هرچه میتوانست برای او کرد اما چخوف مرد،آخرین کلماتی که ادا کرد به زبان آلمانی بود: Ich Sterbe (من می میرم)...او در آن هنگام چهل و چهار سال داشت.
منابع:" درباره ی رمان و داستان کوتاه نوشته ی سامرست موام ترجه کاوه دهگان" و "شش داستان از چخوف ترجمه ی بهروز حاجی محمدی"
