بیچاره من که مردم!
خیلی ساده و غیره منتظره بود.همین که به وسط خیابان رسیدم،یکهو با سرعت به من کوبید.به شیشه ی جلوی ماشینش خوردم و به هوا پرت شدم و چند متر آنطرف تر بر روی خط های سفید خیابان پایین آمدم و شل و بی جان ولو شدم.برای لحظاتی تمام خیابان ساکت شدند،ماتشان برده بود به تابلوی خونینی که در چند ثانیه پدید آمده بود.اما یکدفعه انگار جان گرفته باشند شروع کردند به دویدن،همه میدویدند و از هم سبقت میگرفتند تا زودتر در مراسم باشکوه مرگ یک جوان ناکام شرکت کنند.خیلی جا خوردم:…."اینهمه آدم از کجا جمع شدند."کم کم صداها زیاد شد.هرکس چیزی میگفت:
_ "خدا به جوونیش رحم کنه!"
_ "خدایا، خودت کمکش کن!"
بعضی ها راننده را لعنت میکردند:
_ "مرتیکه عوضی ببین چه جور جوون مردمو کشتی."
_ "....خدا لعنتت کنه..."
_ "فلان فلان شده ،چرا حواستو جمع نکردی"
بعضی ها جرات جلو آمدن نداشتند،با یک دست دهانشان را گرفته بودند و هر چند مدت، دزدکی نگاهی می انداختند:
_ "خدا به خانوادش صبر بده"
راننده با چهره ای ملتهب از ماشین پیاده شد،حالش خیلی بدتر از من بود:چشمها گرد، دهان باز، موهای کم پشت ژولیده و آن ته ریش روی صورتش که مظلوم تر نشانش می داد،چاق بود و از ظاهرش معلوم بود آه در بساط ندارد.به محض آنکه چشمش به من خورد دو زانو نشست روی زمین و پشتش را به لاستیک تکیه داد،تا به حال ندیده بودم یک مرد این طور زار بزند،شاید اگر به جای مردم بودم و می دیدم کسی اینطور ناله میکند،دلم برایش می سوخت.مردم دور من حلقه زده بودند،آنهائی که نتوانسته بودند به این حلقه اضافه شوند،یا با ماشین ور میرفتند یا مثل پلیسها به ماشین های پشتی علامت میدادند که از کنار وانت آهسته عبور کنند.بعضی ها داشتند با موبایل هاشان شماره پلیس و اورژانس را میگرفتند.دو سه نفر هم فکر کردند بهترین کار درد و دل کردن با راننده است:
_ ...."ناراحت نباش عمو جان،از این اتفاقا زیاد می افته! همین پسرعموی خودم با ماشین زد یه پیرمردی رو جا در جا کشت...خیلی بدبختی کشیدیم،سر آخرم مجبور شدیم دیه شو بدیم....نترس بابا،رضایت میدن!"
راننده اصلا توجهی نمیکرد،همان طور به جلویش نگاه میکرد و زیر لب چیزهایی می گفت.مردم کم کم به این فکر افتادند که باید کاری بکنند و یکدفعه یکی از آن آدمهائی که دوست دارند همه جا را تحت کنترل داشته باشند و اوضاع را سر و سامان بدهند آمد وسط:
_"خانومها،آقایون لطفا برید کنار....متفرق شید...اجازه بدید پسر رو ببریم بیمارستان...آقا..آقا..شما لطفا بیا کمک کن اینو بلندش کنیم....شما هم بیا...لطفاپاشو بگیر....شما بیا اینطرفشو بگیر...بلند کن...یا علی...."
یک نفر به سرعت پیراهنشرا درآورد،گرفت زیر سرم،دو سه نفر دیگر هم از این حرکت خوششان آمد پیراهن هاشان را در آوردند ولی بعد گرفتند دستشان.چند نفری مرا بلند کردند گذاشتند پشت وانت،خودشان هم نشستند کنار من،از پشت ماشین صدای داد و بیدادکسی می آمد.بر سر راننده فریاد میکشید تا سوار شود،راننده گنگ و مبهوت نگاهش میکرد هر چه سعی می کرد از جایش بلند شود نمی توانست. دو نفر آمدند زیر کتفش را گرفتند،یکی فریاد کشید:
_"بابا ولش کنید این الان میره دو نفر دیگه رو هم به کشتن میده!"
راننده گیج شده بود،گه گاه دستش را به چشمانش می برد و اشکهایش را پاک میکرد،همهمه ی جمعیت زیاد شد.چند نفر راننده را کمک کردند که در ماشین بنشیند،مرد سروسامان دهنده هم پشت فرمان نشست،جمعییت با بوق های مکرر وانت به کناری رفتند و ماشین راه افتاد.ابتدا جمعییت به ماشین نگاه می کردند،بعضی ها هم دست تکان میدادند.بعد که دور شدیم چشمشان به خون های کف خیابان افتاد و همان جا ثابت ماند.ماشین خیلی این ور آن ور میرفت.وضعیت درد آوری بود،پشت وانت ولو شده بودم و چهار نفر مثل سرباز هائی که از یک اسیر محافظت میکنند به من زل زده بودند و مدام پچ پچ میکردند،یکی شان گفت من زنده نخواهم ماند بعد دیگری تائید کرد و گفت از کله ام چیزی باقی نمانده و به سرو کله ام نگاه کرد،لباسی که دور سرم پیچیده بودند باز شده بود و همانطورخون از سرم می آمد و آرام راه خود را از بین پاهای چهار سرباز باز میکرد،راننده سرد و مبهوت کنج صندلی نشسته بود،انگار در همین چند وقت چندین سال پیرتر شده بود.شاید از چیزی متعجب بود،شاید او هم قدرت درک کردن زمان را از دست داده بود و مثل من در دنیای دیگری به سر می برد.دیگران هم تنها با چشمان نگران آینده را مینگریستند،انگار در این نمایشنامه هیچ کس نمی خواست نقشش را بپذیرد با این حال همه خوب نقش بازی میکردند.به بیمارستان همان جایی که تنها بیماران را به آنجا نمی برند،رسیدیم،سر و سامان دهنده با دو تا از سربازانش پیاده شدند و یک راست رفتند سراغ مامور پلیسی که در بیمارستان مستقر بود و گزارش کاملی از نحوه تصادف دادند،دو تا سرباز دیگر کنار من نشسته بودند،احتمالا مواظب بودند که فرار نکنیم ،بیچاره راننده،هرگز فکر نمی کرد دنبال یک لقمه نان برای زن و بچه گشتن عاقبتش شکار لقمه ای به این بزرگی باشد.بعد از چند دقیقه بالا خره پرستارها با آن تخت های متحرکشان سر وقتم آمدند.از چهره هاشان پیدا بود زیاد تعجب نکرده اند،شاید زیاد ناراحت هم نشدند.احتمالا آنقدر آدمهای له و لورده دیده بودند که این صحنه ها برای شان همچون یک واقعه روزمره بود.با این حال آنها هم خوب نقش بازی می کردند،از بین راهروهای پیچاپیچ وارد یک اتاق بزرگ شدیم.دکترها و پرستارها به سرعت بالای سرم رسیدند.پرستاری برای وصل کردن سرم جلو آمد،آقای دکتر جلویش را گرفت و گفت:
_"این بیچاره خیلی وقته مرده."
برای چند لحظه همگی اندوهگین به هم زل زدیم.بعضی ها رفتند پی کارشان چند نفری هم ماندند.یکی از پرستارها رفت تا به دیگران خبر بدهد....بیچاره خانواده ام لابد الان فکر میکنند من دانشگاه هستم،بیچاره راننده وقتی پرستار خبر مرگ مرا به او بدهد،بیچاره سر و سامان دهنده با آن چهار سربازش،حتی هیچ کس پیدا نشد از آنها تشکر کند...بیچاره من که مردم.
سینا رئوفی ایرانی (سرا)

