تبليغاتX
...سراچه ایرانی
گاهی وقتها برای آشنا شدن با دیگران به دنبال جمله ای میگردیم تا سر صحبت را باز کنیم ولی هرچه سعی میکنیم جمله جالبی به ذهنمان نمیرسد....این تقلائی بیهوده است....بیهوده، چراکه برای آشنائی همان یک سلام کافیست... 
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 4:32 توسط سینا رئوفی ایرانی |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد  

"جان"
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

   "نیما یوشیج"   

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 5:16 توسط سینا رئوفی ایرانی |
یک مشت درد...و دل
چه مضحک است این تنهائی!

شب خنک و دل چسبی بود. تنها در پارک قدم میزدم و به تک درختان سبز و کشیده نگاه میکردم. مردان و زنان تک و تنها بر روی نیمکت های پارک نشسته بودند و در افکار خود سیر می کردند.من اما به تکه چمنی رسیدم و بر پهنای نرم و نمناک آن دراز کشیدم.سفره ی آسمان شب در مقابلم گسترده بود و شکوه خود را به من ارزانی میکرد.هیچ ابری نبود و ستارگان دور از هم همچون دگمه هائی بر لباس شب می درخشیدند و اشکالی را در دل آسمان به نمایش می گذاشتند.بادی خنک وزید و صورتم را نوازش داد زمستان می آید کم کم. قلتی زدم و به ماه نگاه کردم.سرد و ساکت به زمین خیره شده بود،نگران به نظر میرسید شاید همان وقتی را به یاد میآورد که با انفجاری برای همیشه از زمین جدا شد...به ماه گفتم:
ـ چه اجباری است که هر شب به زمین خیره شوی و به یاد آن حادثه اشک بریزی!
لحظه فکر کردم و با خود گفتم:
ـ چه اجباری است که هر روز به میان این هیاهوی چهره های نا آشنا بروی.
این چهره های نا آشنا اهمیتی به حضور هم نمی دهند و نمی دانند چه وحشتناک است این بی تفاوتی و چه مضحک است که هر ستاره در سفره ای از ستارگان دیگر تنها مانده و چه مضحک است که مردان و زنان نیمکت های بزرگ پارک را به صندلی های تک نفره تبدیل کرده اند و چه مضحک است که ماه با انفجاری از زمین جدا افتاده...."برای همیشه" 


                                                                                                            "سرا " 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:30 توسط سینا رئوفی ایرانی |
یک داستان کوتاه از خودم

بیچاره من که مردم!

 

خیلی ساده و غیره منتظره بود.همین که به وسط خیابان رسیدم،یکهو با سرعت به من کوبید.به شیشه ی جلوی ماشینش خوردم و به هوا پرت شدم و چند متر آنطرف تر بر روی خط های سفید خیابان پایین آمدم و شل و بی جان ولو شدم.برای لحظاتی تمام خیابان ساکت شدند،ماتشان برده بود به تابلوی خونینی که در چند ثانیه پدید آمده بود.اما یکدفعه انگار جان گرفته باشند شروع کردند به دویدن،همه میدویدند و از هم سبقت میگرفتند تا زودتر در مراسم باشکوه مرگ یک جوان ناکام شرکت کنند.خیلی جا خوردم:…."اینهمه آدم از کجا جمع شدند."کم کم صداها زیاد شد.هرکس چیزی میگفت:

_ "خدا به جوونیش رحم کنه!"

_ "خدایا، خودت کمکش کن!"

بعضی ها راننده را لعنت میکردند:

_ "مرتیکه عوضی ببین چه جور جوون مردمو کشتی."

_ "....خدا لعنتت کنه..."

_ "فلان فلان شده ،چرا حواستو جمع نکردی"

بعضی ها جرات جلو آمدن نداشتند،با یک دست دهانشان را گرفته بودند و هر چند مدت، دزدکی نگاهی می انداختند:

_ "خدا به خانوادش صبر بده"

راننده با چهره ای ملتهب از ماشین پیاده شد،حالش خیلی بدتر از من بود:چشمها گرد، دهان باز، موهای کم پشت ژولیده و آن ته ریش روی صورتش که مظلوم تر نشانش می داد،چاق بود و از ظاهرش معلوم بود آه در بساط ندارد.به محض آنکه چشمش به من خورد دو زانو نشست روی زمین و پشتش را به لاستیک تکیه داد،تا به حال ندیده بودم یک مرد این طور زار بزند،شاید اگر به جای مردم بودم و می دیدم کسی اینطور ناله میکند،دلم برایش می سوخت.مردم دور من حلقه زده بودند،آنهائی که نتوانسته بودند به این حلقه اضافه شوند،یا با ماشین ور میرفتند یا مثل پلیسها به ماشین های پشتی علامت میدادند که از کنار وانت آهسته عبور کنند.بعضی ها داشتند با موبایل هاشان شماره پلیس و اورژانس را میگرفتند.دو سه نفر هم فکر کردند بهترین کار درد و دل کردن با راننده است:

_ ...."ناراحت نباش عمو جان،از این اتفاقا زیاد می افته! همین پسرعموی خودم با ماشین زد یه پیرمردی رو جا در جا کشت...خیلی بدبختی کشیدیم،سر آخرم مجبور شدیم دیه شو بدیم....نترس بابا،رضایت میدن!"

راننده اصلا توجهی نمیکرد،همان طور به جلویش نگاه میکرد و زیر لب چیزهایی می گفت.مردم کم کم به این فکر افتادند که باید کاری بکنند و یکدفعه یکی از آن آدمهائی که دوست دارند همه جا را تحت کنترل داشته باشند و اوضاع را سر و سامان بدهند آمد وسط:

_"خانومها،آقایون لطفا برید کنار....متفرق شید...اجازه بدید پسر رو ببریم بیمارستان...آقا..آقا..شما لطفا بیا کمک کن اینو بلندش کنیم....شما هم بیا...لطفاپاشو بگیر....شما بیا اینطرفشو بگیر...بلند کن...یا علی...."

یک نفر به سرعت پیراهنشرا درآورد،گرفت زیر سرم،دو سه نفر دیگر هم از این حرکت خوششان آمد پیراهن هاشان را در آوردند ولی بعد گرفتند دستشان.چند نفری مرا بلند کردند گذاشتند پشت وانت،خودشان هم نشستند کنار من،از پشت ماشین صدای داد و بیدادکسی می آمد.بر سر راننده فریاد میکشید تا سوار شود،راننده گنگ و مبهوت نگاهش میکرد هر چه سعی می کرد از جایش بلند شود نمی توانست. دو نفر آمدند زیر کتفش را گرفتند،یکی فریاد کشید:

_"بابا ولش کنید این الان میره دو نفر دیگه رو هم به کشتن میده!"

راننده گیج شده بود،گه گاه دستش را به چشمانش می برد و اشکهایش را پاک میکرد،همهمه ی جمعیت زیاد شد.چند نفر راننده را کمک کردند که در ماشین بنشیند،مرد سروسامان دهنده هم پشت فرمان نشست،جمعییت با بوق های مکرر وانت به کناری رفتند و ماشین راه افتاد.ابتدا جمعییت به ماشین نگاه می کردند،بعضی ها هم دست تکان میدادند.بعد که دور شدیم چشمشان به خون های کف خیابان افتاد و همان جا ثابت ماند.ماشین خیلی این ور آن ور میرفت.وضعیت درد آوری بود،پشت وانت ولو شده بودم و چهار نفر مثل سرباز هائی که از یک اسیر محافظت میکنند به من زل زده بودند و مدام پچ پچ میکردند،یکی شان گفت من زنده نخواهم ماند بعد دیگری تائید کرد و گفت از کله ام چیزی باقی نمانده و به سرو کله ام نگاه کرد،لباسی که دور سرم پیچیده بودند باز شده بود و همانطورخون از سرم می آمد و آرام راه خود را از بین پاهای چهار سرباز باز میکرد،راننده سرد و مبهوت کنج صندلی نشسته بود،انگار در همین چند وقت چندین سال پیرتر شده بود.شاید از چیزی متعجب بود،شاید او هم قدرت درک کردن زمان را از دست داده بود و مثل من در دنیای دیگری به سر می برد.دیگران هم تنها با چشمان نگران آینده را مینگریستند،انگار در این نمایشنامه هیچ کس نمی خواست نقشش را بپذیرد با این حال همه خوب نقش بازی میکردند.به بیمارستان همان جایی که تنها بیماران را به آنجا نمی برند،رسیدیم،سر و سامان دهنده با دو تا از سربازانش پیاده شدند و یک راست رفتند سراغ مامور پلیسی که در بیمارستان مستقر بود و گزارش کاملی از نحوه تصادف دادند،دو تا سرباز دیگر کنار من نشسته بودند،احتمالا مواظب بودند که فرار نکنیم ،بیچاره راننده،هرگز فکر نمی کرد دنبال یک لقمه نان برای زن و بچه گشتن عاقبتش شکار لقمه ای به این بزرگی باشد.بعد از چند دقیقه بالا خره پرستارها با آن تخت های متحرکشان سر وقتم آمدند.از چهره هاشان پیدا بود زیاد تعجب نکرده اند،شاید زیاد ناراحت هم نشدند.احتمالا آنقدر آدمهای له و لورده دیده بودند که این صحنه ها برای شان همچون یک واقعه روزمره بود.با این حال آنها هم خوب نقش بازی می کردند،از بین راهروهای پیچاپیچ وارد یک اتاق بزرگ شدیم.دکترها و پرستارها به سرعت بالای سرم رسیدند.پرستاری برای وصل کردن سرم جلو آمد،آقای دکتر جلویش را گرفت و گفت:

_"این بیچاره خیلی وقته مرده."

برای چند لحظه همگی اندوهگین به هم زل زدیم.بعضی ها رفتند پی کارشان چند نفری هم ماندند.یکی از پرستارها رفت تا به دیگران خبر بدهد....بیچاره خانواده ام لابد الان فکر میکنند من دانشگاه هستم،بیچاره راننده وقتی پرستار خبر مرگ مرا به او بدهد،بیچاره سر و سامان دهنده با آن چهار سربازش،حتی هیچ کس پیدا نشد از آنها تشکر کند...بیچاره من که مردم.

 

 

                            سینا رئوفی ایرانی (سرا)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 19:33 توسط سینا رئوفی ایرانی |
معرفی نویسنده

زندگی نامه آنتوان پائولوویچ چخوف

 

فکرکرد بد نیست امتحانی بکند!…

 

دایره المعارف بریتانیکا در چاپ یازدهم خود که به سال 1911 منتشر شد درباره او بیش از این چیزی نداشت که بگوید:" ولی آ . چخوف در داستانهای خود قدرت قابل توجهی نشان داد." چه تحسین سردی! تا وقتی خانم گارنت

منتخبی از آثار فراوان او را در سیزده جلد کوچک منتشر نکرد. خوانندگان انگلیسی زبان به او توجهی نمیکردند. اما از آن زمان،مقام و منزلت نویسندگان روس بطور کلی و شهرت چخوف بخصوص ،عظیم بوده است و این نفوذ تا حد زیادی "ترکیب" داستانهای کوتاه و معیار ارزیابی از آنها را تغییر داده است.

آنتوان پائولوویچ چخوف در 16 ژانویه سال 1860 در تاگانروگ،بندری در دریای آزوف واقع در جنوب روسیه به دنیا آمد.پدر بزرگش رعیت وابسته به زمین بود،

رعیتی که به قدر کافی پول پس انداز کرده بود تا با آن آزادی خود و سه پسرش را بخرد.یکی از آنها به اسم پاول ،درتاگانروگ کنار دریای آزوف،بعدا دکان بقالی باز کرد ،ازدواج کرد و صاحب پنج پسر و یک دختر شد.آنتوان پسر سومش بود.پاول بی سواد و احمق،خودخواه و خودبین،حیوان صفت و سخت مذهبی بود.سالها بعد چخوف در باره ی او نوشت:" یادم می آید که پدر وقتی پنج ساله بودم تعلیم مرا شروع کرد،یا پوست کنده بگویم ،وقتی پنج سال داشتم دست به کار شلاق زدن به من شد،مرا شلاق می زد،به گوشم سیلی مینواخت و به سرم میکوبید...هنوز هشت سال نداشتم که مثل یک پادوی معمولی در دکان کار میکردم و این کار به سلامت مزاجم لطمه میزد ،چون تقریبا هر روز کتک میخوردم…بعدها مرا به دبیرستان فرستادنند اما بعداظهر مجبور بودم در دکان کار کنم."

وقتی آنتوان شانزده ساله شد،پدرش از کثرت قرض عاجز و ور شکسته شد و خانواده به مسکو نقل مکان کردند.آنتوان در تاگانروگ ماند و به تحصیل ادامه داد و با تدریس به بچه های عقب مانده زندگی خود را تامین کرد. پس از سه سال و اتمام دوران دبیرستان آنتوان به خانواده خود در مسکو ملحق شد و آنجا به مدرسه وارد شد. در این وقت آنتوان جوان بلند بالائی بود که طول قامتش از صد و هشتاد سانتیمتر تجاوز میکرد و موهای خرمائی و چشمان میشی و دهانی پر و محکم داشت.

او این استعداد را داشت که فالبداهه حکایات خنده دار بسازد.در آن زمان خانواده ی آنها وضع مالی بدی داشتند.بنابراین فکر کرد بد نیست امتحانی بکند....

+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 20:30 توسط سینا رئوفی ایرانی |
داستانی از چخوف

 

خواب آلود

 

 

شب.وارکا،پرستاری کوچک،دختری سیزده ساله،گهواره ای را تکان میدهد که طفلی در آن دراز کشیده است.وارکا به آرامی زمزمه میکند:

                               

                             "بخواب ای طفلکم حالا

                             که می خونم برات لالا"

 

چراغ نفتی کوچک سبزرنگی جلوی شمایل مقدس می سوزد.ریسمانی از یک سوی اتاق به سوی دیگر کشیده شده است و لباس های طفل و شلوار بزرگ سیاه رنگی بر آن آویزان است.چراغ نفتی،لکه ی بزرگ و سبز رنگی بر روی سقف انداخته است.لباس های طفل و شلوار سایه های بلندی بر بخاری و گهواره و وارکا می اندازدند...چراغ که سوسو میزند،لکه سبز و سایه ها جان میگیرند و به حرکت در می آیند،طوری که انگار باد به حرکتشان درآورده است.بوی سوپ کلم و بوی مغازه ی کفاشی به مشام می رسد.

طفل گریه می کند.از شدت گریه خسته شده و صدایش گرفته است،اما همچنان جیغ می کشد و معلوم نیست کی آرام شود.وارکا خواب آلود است.چشمانش بر هم می آیند و سرش به پایین خم میشود.گردنش درد می کند.نمی تواند پلک ها یا لب هایش را حرکت دهد.حس می کند چهره اش خشکیده و چوبی است،حس می کند سرش به اندازه سر سوزن ته گرد،کوچک شده است.زمزمه می کند:" بخواب ای طفلکم حالا،که بلغور  می پزم جانا."

 جیرجیرکی درون بخاری جیرجیر میکند.صدای خروپف ارباب و شاگردش آفاناسی از اتاق مجاور به گوش می رسد... گهواره با صدایی حزن انگیز غژغژ می کند.وارکا زیر لب می خواند و زمزمه اش با موسیقی آرام بخش شب در هم می آمیزد،موسیقی که به هنگام خواب در بستر،گوش سپاری به آن بسیار شیرین است و حالا آزار دهنده و مزاحم است،چون او را به خواب می برد و او باید بیدار بماند.اگر وارکا خدای نکرده بخواب،ارباب و زنش او را کتک خواهند زد.

چراغ نفتی سوسو می زند.لکه سبز و سایه ها در حرکتند و راه خود را به چشمان بی حرکت و نیمه باز وارکا باز می کنند و در ذهن نیمه هشیار او به شکل تصاویری مه آلود در می آیند.وارکا ابرهای تیره را می بیند که در اوج آسمان در پی هم می دوند و مثل این طفل جیغ می کشند.اما بعد باد می وزد و ابرها رفته اند و وارکا بزرگراهی پوشیده از گل و لای را نگاه می کند.در بزرگراه،ردیفی از واگن ها به چشم می خورد و در همان حال مردم،کیف بر دوش،به زحمت راه خود را می گشایند و سایه ها پس و پیش می روند.از بین مه سرد و گزنده،می تواند جنگل را در دو سوی مسیر ببیند.ناگهان مردم به همراه کیف هایشان روی گل و لای و بر روی زمین می افتند.وارکا می پرسد:" این کار برای چیه؟" به او جواب می دهند:" برای خواب،برای خواب!" بعد به خواب عمیقی فرو می روند و در خوابی شیرین غوطه می خورند.این در حالی است که کلاغ ها و زاغچه ها بر سیم تلگراف می نشینند و جیغ می کشند و برای بیدار کردن آن ها تلاش می کنند.

وارکا زمزمه می کند:"بخواب ای طفلکم حالا، که می خونم برات لالا." و احساس میکند که درون کلبه ی تاریک و خفقان آوری است.

پدر مرحومش،یفیم استپانوف،بر کف اتاق از این پهلو به آن پهلو می غلتد.وارکا او را نمیبیند،اما می شنود که از درد به خود می پیچد و می نالد. آن طور که می گویند:"روده هایش پاره شده است."چنان درد می کشد که قادر نیست کلامی بر زبان آورد.فقط می تواند نفسش را فرو برد و دندان هایش را مثل ضرباهنگ طبل به هم بزند:"ب...وو....ب....وو...ب...وو..."

مادرش پلاگیا به سمت خانه ی ارباب دویده است تا بگوید یفیم در حال مرگ است.از رفتنش خیلی گذشته است و حالا دیگر باید برگردد.وارکا در کنار بخاری بیدار است و صدای ناله ی پدرش را می شنود:ب...وو...ب...وو...ب..."

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 22:11 توسط سینا رئوفی ایرانی |
داستانی دیگر از موپاسان

 

وداع

 

 

 

 

 ترجمه محمد قاضی

 

آن دو دوست تازه از شام خوردن فراغت یافته بودند.از پنجره ی مهمانخانه به خیابان مملو از جمعیت می نگریستند.وزش نسیم خنک و مطبوعی را احساس میکردند که در شبهای فرح بخش تابستان در پاریس می وزد و رهگذران را وا می دارد که سر بالا کنند و هوس جاهای نامعلوم،آن دور دورها،زیر شاخ و برگها را در دل خویش احساس نمایند و در رویای رودخانه های روشن از نور مهتاب و کرم های شب تاب و بلبلان مست فرو روند.

یکی از آن دو هانری سیمون آهی عمیق کشید و گفت:

_ حیف که دارم پیر میشوم،حیف! پیش از این در چنین شبهایی چون اسپند بر آتش بودم لیکن امروز جز حسرت و دریغ چیزی به دل ندارم.راستی که عمر چه زود میگذرد!

این مرد قدری چاق مینمود و شاید چهل و پنج سال از عمرش میگذشت و سرش کاملا تاس بود.

رفیق دیگر پیر کارنیه در جواب گفت:

_ دوست عزیز،من نیز بی آنکه خود متوجه باشم پیر شده ام.من همیشه شاد و خندان و دل زنده و نیرومند بودم. انسان چون هر روز خود را در آیینه نگاه میکند به تاثیری که گذشت ایام در او میبخشد پی نمی برد،زیرا این تاثیر به کندی و متوالی صورت میگیرد و چهره ی انسان را چنان به تانی و آهستگی دگرگون میکند که تغییرات آن محسوس نیست.فقط به همین سبب است که وقتی پس از دو یا سه سال متوجه کار تاراج زمان در وجود خود میشویم از غصه دق نمی کنیم ،زیرا نمیتوانیم اهمیت این تاراج را درک کنیم؛و برای آنکه بتوانیم به شمه ای از آن پی ببریم باید تا شش ماه به صورت خود در آینه نگاه نکنیم.آه !....آنوقت بیا و ببین چه بلایی بر سرمان آمده است.

و اما زنان !راستی دوست عزیز،چقدر دل من به حال این موجودات بینوا میسوزد !تمام عظمت و سعادت و حیات ایشان در گرو زیبایی ایشان است که آن نیز ده سالی بیش نمی پاید.

من اکنون پیر شده ام بی آنکه خود متوجه باشم ،و خویشتن را جوانی نو رسیده می پنداشتم و حال آنکه نزدیک به پنجاه سال از عمرم گذشته است ،و چون اندک ضعف و فتوری در خود حس نمیکردم.آرام و خوشوقت براه خود میرفتم.

احساس این سقوط به طریقی ساده لیکن وحشتناک به من دست داد که مرا تا مدتی نزدیک به شش ماه از پا در انداخت...و سپس تکلیف بر من روشن شد...

من نیز مانند همه ی مردان،اغلب عاشق میشوم ولی اصولا عشق یکبار به سراغ من آمده است.

تقریبا دوازده سال پیش از این،اندکی پس از جنگ(منظور جنگ 1870 فرانسه و پروس است م.)بود که او را دیدم. صبح ها هنگام آب تنی ،جایی زیباتر از این پلاژ نیست . جایی است محدود و مدور ،به شکل نعل اسب که صخره های سفید و بلند ساحل از هر طرف آن را احاطه کرده و جا به جا سوراخ های مخصوصی در آن تعبیه شده است.این صخره ها به اشکال مختلفند:یکی عظیم و دراز است و یکی صورتی گرد و مدور دارد.خیل زنان از هر سو گرد هم می آیند و بر دماغه ی باریکی از شنهای ساحل انجمن میکنند و از رنگهای گوناگون آرایش خود باغی رنگین در فضای محدود آن دیواره های بلند سنگی پدید می آورند.خورشید بر آن سواحل ،بر آن چترهای آفتابی رنگین و بر آن دریای آبی مایل به سبز ،راست میتابد.همه چیز شاداب و خرم و زیبا مینماید و بنظر میرسد که همه چیز لبخند میزند. مردم می آیند و در برابر آب مینشینند و مهرویان شناگر را تماشا میکنند. اینان در حالی که جامه ی حمام به دوش دارند رو به دریا سرازیر میشوند و همینکه به کفهای امواج سبک کناره میرسند با نازی دلفریب آن جامه را به کناری می اندازند و با قدمهای سریع داخل آب میشوند ،ولی اغلب لرزشی مطبوع ناشی از سردی آب دریا و چندشی آنی حرکت ایشان را متوقف میسازد.

کمند زنانی که در نخستین لحظه ی آب تنی دچار  چنین لرزشی نشوند.در آن لحظه است که می توان در ایشان به چشم خریداری نگریست و از مچ پا تا گلو وراندازشان کرد.مخصوصا خروج از آب ،زنانی را که ضعیفند لو می دهد، هر چند آب دریا برای گوشتهای شل و افتاده کمی قوی است.

من اول بار که آن زن جوان را دیدم شیفته و فریفته شدم. مزاجی سالم و بدنی قرص و ترد داشت. از این گذشته ،چهره هایی هستند که لطف و ملاحتشان ناگهان در ما تاثیر میگذارد و سر و پای وجود ما را به یک نظر مسخر خویش میسازد.آدم از یافتن چنین زنانی احساس میکند که برای دوست داشتن به جهان آمده است .من این احساس و این تکان را در خود دیدم....

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 17:53 توسط سینا رئوفی ایرانی |
قند و نمک
چند ضرب المثل شیرین
توضیح:ضرب المثل هایی که در زیر میآید همگی از کتاب باارزش قند و نمک انتخاب شده است که با همت استاد جعفر شهری گردآمده و  نشر معین آنرا چاپ کرده است.

_ نه نون و پنیر غذا میشه،نه باجناق قوم م خویش.ص:597

نظر به حسادت باجناق ها به یکدیگر

       :جدای از باجناق های یگانه که از نوادر و به نادر اعتبار نمیشود،چنانچه در مقابلشان (جاری)که در فرط حسادتشان به یکدیگر گفته اند: رخت دو هوو تو یه بقچه میره ،رخت دو جاری نمیره     

_ آخوند این که پل نشد یه باره بگو راه نیس.ص:23

          :آخوندی در وصف پل صراط آن را از مو نازک تر از شمشیر تیزتز و از آتش سوزنده تر وصف کرد؛ یکی از پای منبرش برخاسته،گفت....

 

_ آدم دستپاچه دو جا میشاشه!ص:27

شتابزدگی که باعث دوباره کاری میشود.

         :به این خاطر که چون بول به دستپاچگی،نیمه تمام میماند،لازم به تمام کردن میشود.

 

_ از آب کره میگیره از گوز مردار سنگ!ص:47

نظر به حساب گری خسیس،به کسی که از هرکه و هرچه و از کمترین وجه از وجوه استفاده بکند.

         :و نیز درباره ی چنین افراد این سخن که (اگه مگس به انش بشینه،تا پتل پورت(پترزبورگ)دنبالش میکنه که دست و پاشو بلیسه.

 

_ اگه مسلمون بودی چرا شرابامو خوردی!؟،اگه ارمنی بودی چرا به خاجت ریدی!؟ص:81

          :شبی دزدی به کلیسائی زد و چون گرسنه بود اول غذاهای کشیش را که ذخیره داشت با شرابش خورد اما چون چیزی برای بردن نیافت از غیظش به سنگ قبری که بر آن نقش صلیب بود،رید و چون صبح کشیش آمد آنجا را دید و گفت....

 

_ باغ و عمارت سنه نه،بیلی کلنگی منه نه!ص:124

جملات ترکی در معنای این که باغ و عمارت از آن تو،بیل و کلنگ و زخمت آباد کردن از من...سخن مخالفین اختلاف طبقاتی،مشابه (کار کردن خر،خوردن یابو)از جمله حرفهایی از مرام بلشویکی که کم کم از بعد از جنگ بین و الملل اول در ایران پیدا شدند.

 

_ پرسید شیخ السلام خونس؟گفت شیخش هس،اما اسلامش نمیدونم.ص:183

وقوف بر احوال و مخفیات متظاهر یا متظاهرین به دین و تلبیسان،جواب واقف به نهانیات.

 

_ دختره رو مادرش برای سنگین رنگین بودن نصیحت میکرد که خونه ی شوور رفتی بالا بالا بشین،حرفای گنده گنده بزن؛رف سر بخاری نش،گف:شتر،فیل،کرگدن!ص:301

به کسی که پاسخ تعلیم و تربیت را وارانه بدهد.جاهلی که بخواهد با حرفهای نامربوط و بزرگتر از دهان خود را فاضل و دانشمند جلوه بدهد.

 

_ مث مرغ میمونه هم تو عروسی کشته میشه هم تو عزا!   ص:533

                                                                                       

حرف کسی که بار همه زحمات و مشکلات خانه یا دکان و موسسه و مثل آن به دوشش باشد.کسی که در هر زحمت و کار او را پیشقدم و سپر بلا سازند.همچنین نظر به خود که در هر اتفاق،چه عروسی و عیش وچه بیماری و مرگ و عزا باید متحمل برگزاری آن باشد.

 

_ همه رو مار میگزه ما را خرچسونه!ص:640

حرف کسی که او را امر غیر دلخواه،مثل کار و همسر و شریک و خواستگاری و همخانه ی غیر دلخواه پیش آمده باشد.

          

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 21:22 توسط سینا رئوفی ایرانی |
برگی از گلستان سعدی

"مریدی گفت پیر را، چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که بزیارت من همی آیند و اوقات مرا از تردد ایشان تشویش می با شد. گفت هر چه درویشانند مرایشانرا وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند."

 

                 گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود

 

                                                  کافر از بیم توقع برود تا در چین

 

 


گلستان شیخ اجل سعدی شیرازی باب دوم"در اخلاق درویشان" به همت محمد علی فروغی

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 18:7 توسط سینا رئوفی ایرانی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template