معمایی که در بالکن پیاده روی می کند!
هر روز دستهایش را به پشت میبرد و با همان عرقگیر سفید چرکین قدم میزند.آنقدر کند که انگار با هر قدمش متحمل زجری بزرگ میشود.فضای بالکن آنقدرها بزرگ نیست ولی وقتی او در آن قدم میزند فکر میکنی فضای بی انتهایی در اختیار دارد.همیشه پیرمردانی هستند که قدم میزنند ولی آن یکی تفاوت دارد.طرز راه رفتنش بیانگر یک زندگی است.اما چگونه زندگی کرده که این طورراه میرود؟تصویری که از او در خاطر آدم میماند تکراری است.جوری که حتی اگر یک روز هم به بالکن نیاید خیالت راحت است که با بستن چشمهایت می توانی او را آنجا ببینی که قدم میزند... کند و زجر آور.اما او هر روز می آیدو پیاده روی میکند اما نه به آن دلیلی که پیرمردان دیگر پیاده روی میکنند.آنهایی که در پارکها مدتها قدم میزنند و مدام از تازه ترین فواید آن برای سلامتی انسان سخن میگویند.او پیاده روی میکند و به فواید آن نمی اندیشد.ذهن او جای دیگری است.گاهی وقتها ناگهان ناپدید میشود. میخزد درون خانه و آنوقت آدم از خود میپرسد که درون خانه کیست؟شاید کسی مثل خودش پیر و فرسوده که نیاز به مراقبت دارد.یا شاید کسی که از او مراقبت میکند.درون خانه یک معماست.معمایی که هیچ کس مطرح نمیکند و جوابش هیچ اهمیتی ندارد و هیچ تاثیری در هیچ کس نمیگذارد.با این حال معمایی است که هیچ کس مطرح نمیکند! او برمیگردد و از نو شروع به قدم زدن میکند.و ریتمی هر چند تکراری را استادانه مینوازد.شاید در رویایی به سر میبرد. خاطره ی شیرینی که در اعماق وجود پیرش هنوز سر زنده و جوان است و به یاد شهد شیرین آن هر لحظه مست میشود.هرچه هست او درگیر گذشته است و به حال و آینده کاری ندارد.حال را فقط خرج پیاده روی میکند و اینده را به حال وا می گذارد.اما تاثیر چه رویایی توانسته او را اینطور مدهوش کند؟ شاید این خاطره. خاطره ای تلخ است که از اشتباهی فراموش نشدنی حکایت می کند.اشتباهی که هر با به شکلی در ذهنش نمایان میشود.اشتباهی که هنوز با ضرباتی محکم بر ضرباهنگ زندگی اش اثر می گذارد...او از این رویا حرفی نمی زند.این رویا را نمیشود از نگاه سردش دریافت.او تنها قدم میزند. او یک معماست. اما نه یک معمای بی اهمیت. او معمایی است که خود را مطرح میکند هر روز و هر شب و جواب این معما جوابی است که از یک زندگی برمی آید.یک زندگی با تمام خاطرات تلخ و شیرینش...
سینا رئوفی ایرانی(سرا)
زندگی و آثار گی دو موپاسان
مولف:شیرین دخت وحیدیان
گی دو موپاسان نویسندهی فرانسوی در ۵ اوت ۱۸۵۰ در کاخ اربابی «میرومانسنیل» در هشت کیلومتری دیپ به دنیا میآید. لور دو موپاسان مادری است که میخواهد پسرش را بر اساس سنتهای اشرافی خود تربیت کند. پدر او گوستاو دو موپاسان فاقد پیشینهی اشرافی است و زندگی زناشویی آنان به دلیل غرور زن و سبکسریهای نهانی مرد، همواره دستخوش اختلاف و پریشانی است. بیشک در این جو، آرامشی برای پسرک حساس وجود ندارد. کم کم در اثر کشمکشهای مکرر مادر و پدر، علائم اندوه و بدبینی در پسرک پایدار میشود. او هنگامی که سالها بعد به سرچشمه بدبینی شدیدی که مانند ابری تیره بر اندیشهاش سایه افکنده میاندیشد، همان وحشتهای ناگهانی را به یاد میآورد که در لحظات درگیریهای پر هیاهوی پدر و مادر به او دست میداد. لور دو موپاسان در نامهای به نزدیکترین دوست خود، گوستاو فلوبر درباره پسرش مینویسد: «دیگر نه ذوقی برای چیزی دارد و نه به چیزی علاقه نشان میدهد. عشقی به کسی ندارد و هیچگونه میل، بلندپروازی و امیدواری از خود بروز نمیدهد.»
پیش از آنکه «گی» به دوازده سالگی برسد، پدر و مادر متارکه میکنند و سرپرستی او به مادر سپرده میشود. پسرک مناسبات خود را با پدر حفظ میکند و میکوشد در محیط خانه برای مادر و برادر نقش سرپرست را بازی کند. اما در خانهای که مادر از اختلال عصبی و وسواس شدید رنج میکشد و برادر به تدریج نشانههای گونهای روانپریشی را از خود بروز میدهد، تنها مفر نوجوان افسرده، طبیعت آن منطقهی روستایی و کشتزارهای با طراوت آن جاست. به ویژه روستاییان با زندگی پر جنب و جوششان، بازیهای کودکان دهکده، نمایشها و داستانهای ساده ولی سرشار از حکمت روستایی، به او نشاط می بخشد.
لور دو موپاسان که میکوشد پسر را هر چه بیشتر با آداب و رسوم طبقهی اجتماعی خود آشتی دهد، آموزش او را به یک کشیش میسپارد. ولی اخلاق و عادات مضحک کشیش محلی تنها موفق به انگیختن طبع طنز در وجود موپاسان میشود. در سیزده سالگی به اجبار او را راهی مدرسهی مذهبی میکنند. ساختمانهای دلگیر و فضای حزنانگیز مدرسه افسردگی او را تشدید میکند. او که در خانه خود عادت به حمام روزانه داشت، به تدریج از آلودگی جسم خود رنج میکشد. او در جستجوی راهی برای سرگرم شدن به کتابهایی که خواندن آنها در مدرسه ممنوع است، روی میآورد. تحت تاثیر ویکتور هوگو، اشعار رمانتیک میسراید. در همین دوره نطفههایی از عناصر تشکیل دهنده ذوق ادبی او بسته میشود. داستانهای ممنوع و رمانهای تخیلی، وام دهنده درونمایههای تخیلی، وحشت انگیز و اروتیک به آثار او میشوند. ظاهرا میل به شوخیهای تند و لطیفههای هزل آمیز نیز در همین دوران به سلیقه ادبی او راه مییابند. در عین حال، دستاوردهای تحصیل در مدرسه در زمینههای ادبیات کلاسیک، اشعار «راسین» و رمانهای «روسو» و نیز آشنایی با زبان یونانی، در غنی کردن استعداد ادبی او موثر میافتد.
لور دو موپاسان پسرش را در هفده سالگی و در حالی که دچار افسردگی و ضعف اعصاب است، از مدرسه بیرون میآورد. موپاسان پس از درمان، در سال ۱۸۶۸ وارد دبیرستان شهر «روئن» میشود و در ۲۷ ژوئیه ۱۸۶۹ به عنوان شاگرد ممتاز، گواهینامه دورهی دوم متوسطه را در رشته ادبیات میگیرد و در همان شهر ساکن میشود. موپاسان در روئن با ادیبی ۴۶ ساله به نام «لویی بویه» آشنا میشود. این شاعر و درام نویس که در روئن به کتاب فروشی مشغول است، نکات بسیار مهمی دربارهی هنر نویسندگی به او میآموزد و رمز موفقیت ادبی، یعنی کار مداوم را به او میشناساند. موپاسان در این دوره به کمک لویی بویه و گوستاو فلوبر که از سویی نزدیک ترین دوست مادرش و از سویی دیگر محرم اسرار لویی بویه است، به بررسی آثار بالزاک میپردازد، درسهای مهمی از آنها میگیرد و به گونهای جدی شروع به نوشتن میکند.
موپاسان در اکتبر ۱۸۶۹ به پاریس میرود تا تحصیلات خود را در رشتهی حقوق ادامه دهد اما جنگ میان پروس و فرانسه او را راهی خدمت نظام میکند. نویسنده در آن محیط با دسیسههای نظامیان و سیاستمداران وابسته به طبقات ممتاز آشنا میشود و در همین سالها بذر کینه نسبت به آنها و نیز نفرت از جنگ در وجود او کاشته میشود؛ بذری که در آثارش به گونهای هنرمندانه به بار مینشیند. سالهای جوانی موپاسان در جو دیوانسالاری حاکم بر محیطهای اداری میگذرد. او ابتدا در وزارت کشتیرانی و سپس وزارت آموزش سراسری به عنوان کارمند به کار میپردازد. همین دوران، مضمونهای گوناگونی درباره زندگی کارمندان به عنوان قشر گستردهای از خرده بورزوازی شهری در اختیار او میگذارد که به آفرینش شاهکارهایی در این زمینه میانجامد. اما روحیه موپاسان در میان دیوارهای تنگ و محیط ملالآور ادارات روز به روز بدتر میشود. او خود را در دفتر کارش چون یک زندانی اسیر جبری محتوم میبیند و در نوامبر ۱۸۷۸ در نامهای به فلوبر مینویسد: «دفتر کار من یک جنم است.»
اندکی بعد باری دیگر در نامهای به فلوبر چنین شکوه میکند: «من تا خرخره درون کثافت فرو رفته و میان رنجها و غمهایی وصف ناشدنی غرق شدهام.»
در این دوره هشت ساله، باز تنها مفر او طبیعت است و این بار رود «سن» و شیفتگی سرکش او به آب تنی و قایقرانی، التیامی بر رنجهای روحش است. در این دوره الهام بخش بسیاری از داستانهای کوتاه او درباره قایقرانی در رود سن است. برخی ار آنها شرح کاملی از خوشگذرانیهای خصوصی خود اوست. موپاسان که هنوز هم به رغم گرفتگی روحی شدید، همان خلق و خوی شینطنت آمیز دوران دبیرستان را حفظ کرده است به کمک دوستانش گروهی مخفی تشکیل میدهد که در مجالس خود به شوخیهای رکیک میپردازند و گاه مانند گروههای فراماسونری برای عضوگیری به آزمونها خطرناک و فجیع دست میزنند؛ به گونهای که یکی از همکاران اداری موپاسان پس از انجام آزمونهای گروه مخفی، میمیرد و موپاسان درنامهای به یک دختر هرجایی مینویسد: «ادعا کردهاند که اذیت و آزارهای ما موجب مرگ او شده است.»
اعضای این گروه مخفی دست به اجرای نمایش هجوآمیز به نام «خانه ترکی با برگ گل سرخ» میزنند. داستان نمایش بر محور سادهلوحی زوج جوانی میگردد که در تعطیلات وارد خانهای میشوند و گمان میکنند که آنجا یک پانسیون است ولی خانه از سوی یک مرد شیطان پرست اداره میشود و ساکنان دیگر آن عبارتند از: یک کنیز ترک، یک کفاش، یگ گوژپشت عصبی، یک کاپیتان بازنشسته و مستخدمی همه کاره که قبلا کشیش بوده است.
کارت دعوتهایی که برای تماشاگران نمایش فرستاده میشود حاوی شوخیهای تند و رکیک است. اجرای نمایش واکنش حیرت و انزجار را بر میانگیزاند. فلوبر هیجانزده فریاد میکشد: «چهقدر یخ است!» و ادموند گنگور به شهادت اطرافیانش میکوشد انزجار خود را از این نمایش آنارشیسم و بیبند و باری پنهان کند. شاید فقط نبوغ و نگاه تیز موپاسان مانع میشود که نویسنده در شوخیهای مبتذل به کلی غرق شود. او در همان محیط اداری به کاوش در زندگی آدمهای فرودست میپردازد و درنامهای به مادرش مینویسد: «همزمان با داستانهایم درباره قایق سواری، مجموعهای از داستانهای کوتاه مینویسم که عنوان چنین است: بدبختیهای بزرگ آدمهای کوچک.»
وجود دوستی مانند فلوبر، پالایشی مدام در افکار و نوشتههای او موجب میشود. فلوبر با آن که به شیطنتهای دوست جوان خود میخندد ولی درباره او اعتقاد دارد که «دست هر رکیکگوی پردهدری را از پشت بسته است.» و «با سخنان رکیک، خود را مفتضح ساخته است.» فلوبر، موپاسان را به پاکیزی زبان تشویق و او را به اجتماع روزنامهنگاران و نویسندگان وارد میکند و در همان حال میکوشد داوریهای تند آنها را نسبت به او تعدیل کند. فلوبر که گویی جوانی بر بادرفته خود را در وجود موپاسان میبیند، میکوشد تا او را از دام افتادن به دام ابتذال، کاهلی و وقتگذرانی های بیهوده باز دارد، زیرا فلوبر زندگی خود را چنین توصیف میکند: «زندگی حقیر من آن قدر تهی و یکنواخت است که جملهها در آنها حادثههایند.» استاد، مرید خود را محرم رازهای خصوصی میداند و شبی همراه او نامههای خصوصی و یادگاریهای خود را به آتش میکشد. موپاسان در خاطرات خود مینویسد که دوست پیرش، دستهای کاغذ و یک کفش رقص زنانه کوچک از میان اسبابهایش بیرون آورد. درون کفش، گل سرخ خشک شدهای که به زردی میگراید، در میان دستمال زنانه حاشیه توری به چشم میخورد. موپاسان در همدردی با استاد پیر خود میسراید: «این است یک زندگی، یک زندگی بزرگ یعنی: بسیار چیزهای بیاستفاده که آنها را میسوزانند، گذران بیتفاوت روزها، یادهایی چند از کردارهای پسندیده و مردانی که در طول زندگی با آنها آشنا شده است، مهربانی صمیمانه خانواده و یک گل سرخ خشک شده، یک دستمال و یک کفش زنانه.»
از نامههای فلوبر به موپاسان چنین برمیآید که او مرید خود را «جذاب، باهوش، حساس و فکور» ارزیابی میکند ولی در عین حال گاه او را متهم به بازیگوشی و ترشرویی در محل کار میکند. فلوبر که در همان نخستین برخوردها استعداد نادر موپاسان را در مشاهده ریزهکاریهای فضای بیرون و پیچیدگیهای درونی انسانها را تشخیص داده است، مدام اصرار در تقویت «حالت منحصر به فرد دیدن و احساس کردن» در او دارد. فلوبر ضمن نگرانی از سلامتی موپاسان در نامههای خود مکرر از او میخواهد که نیروی مغزی خویش را صرف پریشانی و اضطراب بیهوده و بیثمر نکند. فلوبر مداومت و صبر در کار نویسندگی را در قالب جملهای موجز به او یادآور میشود: «استعداد به قول شاتوبریان چیزی نیست جز صبری طولانی.» از این رو به موپاسان میآموزد که ابتدا جنب و جوش و ناآرامی و بیصبری مادرزاد خود را رام کند، سپس در برابر اشیاء بنشیند و دقت خود را مانند دستگاهی بر روی آنها تنظیم کند: «مانند آن که بخواهید جنبه و حالتی را که هیچکس دیگر تاکنون در آنها ندیده و درباره آنها سخن نگفته است، کشف کنید.»
فلوبر راز توصیف را اینگونه شرح میدهد: «آنچه میخواهیم دربارهاش سخن بگوییم، هر چه میخواهد باشد، بیش از یک اسم برای مشخص کردن آن ، بیش از یک فعل برای به جنبش درآوردن آن و بیش از یک صفت برای توصیف آن وجود ندارد.» اما نویسنده رمان مادام بواری، موپاسان را از برداشتی یکسویه که بر اساس آن یک جمله جمع ساده مفاهیم واژههای آن است، باز میداد و شیوه نگارش پالایش یافته، محکم و کامل را شرط اساسی دلالت گویای واژهها میداند: «نویسنده کسی است که که در کار تنوع بخشیدن به حالات یک ماده سرکش، چیره دست باشد. باید به قیمت خستگی کمر شکن، گوش به زنگ بود تا در یک چشم به هم زدن، حرکت، رنگ و لحن را در مورد آن چه موضوع بیان است، تغییر داد.» فلوبر او را تشویق به تلاش هر چه بیشتر میکند: «جستجو کنید! شما خواهید یافت.»
نوآوریهای موپاسان در هنر داستان نویسی و تحولی که در ساختار داستان کوتاه پدید میآورد، نتیجه همین جستجوی مداوم است. فلوبر با اعتقاد به عدم کارایی شیوه کهنه رمان نویسی، با زاویه دید اول شخص که معمولا خود نویسنده است، در این باره مینویسد: «هنرمند در اثرش مانند خدا در آفرینش، نادیدنی و قدر قدرت باشد، چنانچه همه جا احساس شود، ولی به چشم نیاید.» موپاسان در شماری از داستانهای خود این رهنمود را به کار میبندد. او پس از سالها کار دولتی، در حالی که با بیش از سیصد داستان کوتاه و رمان، آوازهی روزافزونی یافته است، یکسره به نویسندگی میپردازد. در سال ۱۸۸۷ داستان بلند «هورلا» را مینویسد که امروز یکی از نمونههای کلاسیک ادبیات شگرف به شمار میرود.
چهار سال پس از نوشتن هورلا، یعنی از سال ۱۸۹۱، کم کم نشانههای روانپریشی در موپاسان پدیدار میشود. در اول ژانویه ۱۸۹۲ دست به خودکشی میزند. اما موفق نمیشود و ششم ژانویه همان سال به آسایشگاه دکتر بلانش منتقل میگردد. او دیگر هرگز از آن جا بیرون نمیآید و در ششم ژانویه ۱۸۹۳ در سن چهل و سه سالگی چشم از جهان بر میگیرد. موپاسان سرانجام واپسین اندرز استاد خود، فلوبر را به کار گرفت که میگفت: «نویسنده نباید چیزی جز آثارش از خود بر جا بگذارد.»
پینوشت:
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی موپاسان به مؤخرهی کتاب «هورلا» ترجمهی «شيريندخت وحيديان» از نشر چشمه مراجعه کنيد.
سبیل
ترجمه:پری آزاد
لوسي عزيزم، هيچ خبر تازهاي نيست. در سالن نشستهايم و ريزش باران را تماشا ميكنيم. در اين هواي وحشتناك، زياد نميتوان بيرون رفت: بنابراين نمايش كمدي بازي ميكنيم. آه عزيزم، چهقدر اين تئاترهاي سالني۱ امروزي احمقانهاند! همهچيز در آنها تصنعي، خشن و سنگين است. شوخيها مثل گلولههاي توپ همهچيز را خراب ميكنند. نه شوخطبعي، نه لطافت طبع، نه خلق و خوي خوش ، هيچ ظرافتي وجود ندارد. اين مردانِ ادبيات واقعاً از دنيا هيچ نميدانند. اصلاً نميدانند مردم در كشور ما چهطور فكر ميكنند و چهطور صحبت ميكنند. شايد من به آنها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهاي ما را تحقير كنند اما ابداً اجازه نميدهم كه آنها را نشناسند.
خلاصه اينكه نمايش كمدي بازي ميكنيم. از آنجايي كه فقط دو تا زن هستيم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا ميكند و به همين خاطر صورتش را كاملاً تراشيده. لوسي عزيزم نميتواني تصور كني اصلاح چهقدر قيافهاش را عوض كرده! نه شب، نه روز ديگر نميتوانم او را بشناسم. اگر نميگذاشت سبيلش تا اجراي بعدي رشد كند فكر ميكنم نسبت به او بيوفا ميشدم ، اينقدر كه اينطور مرا منزجر ميكند. واقعاً يك مردِ بدون سبيل، ديگر يك مرد نيست٢. من زياد ريش را دوست ندارم چون تقريباً يك قيافهي شلختهاي را به آدم ميدهد، اما سبيل، آه سبيل! واقعاً براي يك چهرهي مردانه ضروريست. نه، هرگز نميتواني تصور كني اين برسِ كوچكِ مو روي لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بين زوجين مؤثر است. در مورد اين موضوع انبوهي از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نميكنم برايت بنويسم. همه را بعداً با كمال ميل درگوشي برايت خواهم گفت. آخر براي توضيح دادن بعضي چيزها به سختي ميتوان كلمه پيدا كرد و بعضي از واژهها را هم كه نميتوان جايگزين كرد؛ روي كاغذ چنان چهرهي زشتي دارند كه نميتوان نوشتشان. بهعلاوه، موضوع به قدري مشكل، ظريف و خلاف نزاكت است كه دانشي بيپايان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كني.
خلاصه! واقعاً حيف اگر حرفهايم را نميفهمي! به هر حال عزيزم، سعي كن كمي منظورم را از بين سطور درك كني. بله، وقتي شوهرم را بدون سبيل ديدم، قبل از هرچيز فهميدم من هرگز در برابر يك هنرپيشه و نيز يك كشيش موعظهگر (كه پدر«ديدون»٣ فريبندهترينشان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتي كمي بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبيل نداشتنش منزجركنندهتر بود. آه! لوسي عزيزم هرگز اجازه نده كه يك مرد بدون سبيل تو را ببوسد. بوسههايش هيچ لطفي ندارند هيچ، هيچ! اين بوسه ديگر آن جذابيت، آن لطافت و آن... نمك، بله اين بوسه نمك بوسهي واقعي را ندارد. سبيل، نمك بوسه است. تصور كن كه يك پوست خشك... يا مرطوب را با لبت تماس دهند، اين است نوازش يك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نميارزد.
ميتواني به من بگويي اين جذابيت سبيل از كجا ناشي ميشود؟ اصلاً خودِ من ميدانم؟ من فكر ميكنم سبيل اول خيلي دلپذير قلقلك ميدهد. قبل از لب احساسش ميكنيم و لرزشي مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ايجاد ميكند. اين سبيل است كه نوازش ميكند و پوست را ميلرزاند و به اعصاب اين لرزش دلپذير را ميدهد كه باعث ادا كردن يك «آخِ» كوچك ميشود انگار كه خيلي سردت باشد. و روي گردن! بله، هرگز سبيلي را روي گردنت احساس كردهاي؟ اين حس نيمه مستت ميكند، منقبضت ميكند، تا پشتت پايين ميآيد، و تا نوك انگشتانت ميدود. آدم به خود ميپيچد، شانهها را تكان ميدهد و سر را به عقب برميگرداند. هم دلت ميخواهد فرار كني و هم بماني؛ هم پرستيدنيست و هم محرك خشم! اما چهقدر خوب است! به علاوه هنوز...
يعني
واقعاً ديگر جرأت نميكنم ادامه دهم؟ ببين! شوهري كه دوستت دارد، ميتواند فرصتهاي متعددي را براي ربودن بوسه بيايد. حال بايد بگويم بدون سبيل، اين بوسههاي پنهاني نيز قسمت عمدهي طعم خود را از دست ميدهند، البته بدون در نظر گرفتن اينكه تقريباً نابهجا و ناشايست تلقي ميشوند. اينها را آنگونه كه ميتواني براي خودت تفسير كن. اگر نظر مرا بخواهي، اين توجيهيست كه من براي آن يافتهام: يك لب بدون سبيل لخت است، درست مثل يك بدن بدون لباس. لباس هميشه ضروريست، حتا اگر بخواهي ميتواند خيلي كم باشد اما بايد باشد. آفريدگار، (وقتي در مورد اين چيزها صحبت ميكنم اصلاً جرأت نميكنم كلمهي ديگري بنويسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهاي پنهاهي بدن ما كه بايد عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. يك لب بدون سبيل براي من مثل چشمهايست كه به وسيلهي جنگلي بدون درخت احاطه شده است. اين موضوع جملهاي را به خاطرم ميآورد (از يك سياستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار ميشود: شوهرم كه پيگير روزنامههاست، شبي بحثي منحصر به فرد از وزير كشاورزيمان به اسم آقاي ملين۴، برايم خواند. نميدانم حالا كس ديگري جايش را گرفته است يا نه. من گوش نميدادم، اما اين اسم، ملين، مرا تحت تأثير قرار داد. نميدانم چرا مرا به ياد كتابِ «صحنههايي از زندگي بوئم»۵ انداخت. فكر كردم قضيه مربوط به يك «گريزت»۶ است. به اين شكل بود كه ذره ذره اين موضوع به ذهنم وارد شد. فكر ميكنم آقاي ملين براي ساكنين «اَميُن» بوده كه اين جمله را عنوان كرده ، كه من تا همين حالا به دنبال مفهومش بودم: «هيج ميهن پرستياي بدون كشاورزي وجود ندارد!»۷ و تازه همين الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبهي خود به تو ميگويم كه هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! وقتي كه به اين شكل خوانده شود، به نظر مسخره ميآيد، نه؟ هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! آقاي ملين تأكيد ميكند: «هيچ ميهن پرستياي بدون كشاورزي وجود ندارد». اين وزير حق داشت و من حالا به عمقش پي ميبرم. از يك ديدگاه كاملاً متفاوت ديگر، سبيل ضروريست. سبيل چهره را مشخص ميكند. به آدم يك قيافهي آرام، مهربان، جدي، ترسناك، عياش و جسور ميدهد. مرد ريشو ـمنظورم ريشوي واقعيستـ كه گونههايش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمهي زشتي) پوشيده است و در نتيجه تمام خطوط چهرهاش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهرهاش ندارد و اين در حاليست كه شكل آرواره و چانه، خيلي چيزها را ميتواند به آن كسي كه باريكبين و دقيق است بگويد. مردِ با سبيل، ظاهر جدي خود و درعين حال ظرافتش را حفظ ميكند.
و چهقدر سبيلها حالتهاي متفاوت دارند! بعضي وقتها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوهگر دارند. به نظر ميآيد صاحبان اين سبيلها قبل از هر چيز زنان را دوست دارند.
گاهي نوكتيز مثل عقربه هستند و حالتي تهديدآميز دارند. صاحبان اينها شراب، اسب و نبرد را ترجيح ميدهند.
گاهي انبوه، آويزان و مخوف هستند. اين سبيلكلفتها معمولاً يك شخصيت برجسته را پنهان دارند، يكجور خوبياي كه به ضعف ميماند و ملايمتي كه خيلي به بزدلي نزديك است. به علاوه، آنچه بيش از هر چيز در سبيل براي من ستودنيست، اين است كه فرانسويست، كاملاً فرانسوي؛ از پدران و نياكانمان به ما رسيده است و بالاخره همچنان نشانهي شخصيت بينالمللي ما باقي مانده است.
سبيل ظاهري خودستا، مؤدب و شجاع به مرد ميدهد. به طرزي دوست داشتني در شراب تر ميشود و به خنده، حالتي مؤقر ميدهد. در حالي كه آروارههاي بزرگ يك مرد ريشو، هر يك از اين اعمال را با حالتي سنگين و زمخت انجام ميدهند.
راستي، چيزي يادم آمد كه مرا به شدت به گريه انداخت و نيز ـالآن متوجهش ميشومـ باعث شد تا اين اندازه سبيل را روي لب مردها دوست بدارم:
در طول جنگ بود و من پيش پدرم به سر ميبردم. آن موقع دختر جواني بودم. يك روز جنگ نزديك قصر ادامه داشت. از صبح صداي توپ و تيراندازي شنيده ميشد و شب يك سرهنگ آلماني به خانهي ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازههاي زيادي در مزرعهها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازهها را جمع كنند و به ملك ما بياورند تا همه را دفن كنيم. به تدريج كه آنهارا ميآوردند، همه را در امتداد خيابان بزرگي كه در دو طرف پوشيده از صنوبر بود، ميخواباندند و از آنجايي كه كمكم بوي بد ميگرفتند، بدنشان را با خاك ميپوشاندند تا زماني كه گور دسته جمعي حفر شود. بنابراين فقط سرهايشان با چشمهاي بسته كه به نظر ميآمد از خاك بيرون زدهاند و مثل خود خاك زرد بودند ، ديده ميشدند. خواستم آنها راببينم. اما وقتي كه دو رديف بزرگ چهرههاي وحشتناك را ديدم، فكر كردم دارد حالم بد ميشود. بعد شروع كردم يكي يكي چهرههايشان را بررسي كردن. سعي ميكردم حدس بزنم اين مردها در اصل كه بودهاند. اونيفورم آنها در خاك مدفون بود و زير زمين پنهان شده بودند و با اين حال ناگهان، بله عزيزم، ناگهان فرانسويها را از سبيلشان بازشناختم! بعضي از آنها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرين لحظه جذاب و عشوهگر باشند! با اين حال ريششان كمي رشد كرده بود، به خاطر اين كه ميداني، ريش حتا بعد از مرگ هم كمي رشد ميكند. بقيه به نظر ميآمد ريش هشت روزه دارند. اما همگي سبيل فرانسوي داشتند، كاملاً متمايز. سبيلي مغرور كه انگار ميگفت: «عزيزم مرا با دوست ريشويم عوضي نگير، من يك هموطنام». آه! و من گريه كردم، آنقدر اشك ريختم كه اگر اين مردههاي بيچاره را اينگونه نميشناختم، گريه نميكردم.
اشتباه كردم كه اين ماجرا را برايت تعريف كردم. غمگينام و ديگر نميتوانم به صحبتهايم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسي عزيزم، از صميم قلب ميبوسمت.
زنده باد سبيل!
ژان
١ تئاتري كه براي اجرا توسط آماتورها نوشته ميشده و دكوري بسيار ساده داشته و يك نوع (ژانر) كاملاً رايج در زمان امپراتور دوم و انقلاب سوم تا زمان جنگ ١٩١۴ بوده است. گفته ميشود كه اين نمايشنامهها براي سرگرم كردن درباريان ترتيب داده ميشده و با دقت نوشته نميشده است. اجراي اين نمايشها در حقيقت به عنوان شغلي براي امرار معاش مردان ادبيات به حساب ميآمده.
٢ در قرن نوزدهم، همهي مردان بهجز هنرپيشهها و كشيشها سبيل داشتهاند. موپاسان خود به سبيل پرپشت و بلوندش ميباليده است.
٣ موپاسان در اينجا با كنايه خاطرنشان ميكند كه پدر ديدون، كشيش ايالت دومينيكن مورد ستايش زنان بوده است. زنان براي گوش سپردن به حرفهاي او در «سن فيليپ دورول»، جايي كه ديدون در سال ١٨٧٩ به موعظه ميپرداخته، سر و دست ميشكستند.
۴ موپاسان اينجا با شخصيت مهم ژول ملين كه از فوريهي ١٨٨٣وزير كشاورزي فرانسه بود، شوخي ميكند.
۵ و۶ «صحنههايي از زندگي بوئم» از هانري مورژه(١٨٤٧)، دربارهي زندگي شاد پسران دانشجو و «گريزت»هاست. «گريزت» ناميست كه به زنان جوان كارگري اطلاق ميشده كه ملبس به لباسي معمولي به نام گريزت بودهاند و زندگي فقيرانه و رفتاري كاملاً آزاد داشتهاند و البته فاحشه نبودهاند. بنابراين، ارتباط اين تداعي با آقاي ملين چيزيست كه فهم آن به خواننده واگذار ميشود.
۷ در حقيقت ملين، ١۴مي١٨٨٣ اين جمله را در «اَميُن» در طي سخنرانياش در حضور برندگان كنكور كشاورزي منطقهاي عنوان كرده است.
چند ضرب المثل شیرین
توضیح:ضرب المثل هایی که در زیر میآید همگی از کتاب باارزش قند و نمک انتخاب شده است که با همت استاد جعفر شهری گردآمده و نشر معین آنرا چاپ کرده است.
ـ به شتر مرغ گفتن بپر گف شترم گفتن بار ببر گف مرغم!
معاذیر تنبل در برابر فرمان یا رجوع کار ص:۱۶۵
ـ به هوای بهاری و کون بچه اعتباری نیست.
کنایه در انکار به قول وحرف دروغگو ص:۱۶۹
ـ شنبه به شنبه هشت جمعه نه شنبه ده!
مغالطه و تخلطه در حساب شوخی با طرف حساب و شناخت هوش و نکته سنجی ص:۳۹۵
ـ شیری که از پستون مادر خورده بودم از دماغم اومد بیرون.
وصف رنج و عذابی که از جهتی کشیده شده باشد ص:۳۹۸
ـ سنده با نیزه به دماغش نمیرسه.
متلک به مغرور و متکبر و افاده ای ـمودبانه اش:دسته گل با نیزه...میباشد.نظر به گردن افراشتگی و سر بالا گرفتن این گونه افراد در راه رفتن و برخورد با این و آن. ص:۳۸۰
ـ حرام حلالشو نمیدونم واسه خنکیش میخورم(به روایتی دیگر)برا خاصیتش میخورم.
تجاهل عالمانه
:جالیزبانی دزدی را در حال کندن و خوردن خیارهای خود دید و به او گفت حرام است چرا
میخوری؟دزد گفت: ... ص:۲۶۳
ـ حساب زندگیتو میخوای؟دس همسایس!
توجه دادن بر اینکه بیش از همه باید از تجسس و فضولی همسایه ملاحظه داشت
:وقتی رفیقی را برای صرف شام با خود به خانه بردم وقت رفتن چیزی از لوازم درخواست کرد که از وجودش اظهار بی اطلاعی نموده و به دوستی قسم که نمیدانستم گفت داری و در انبار طبقه ی سوم بغل حمام میباشد.در حالی که فقط یک نوبت دیگر به خانه ام آمده بود! ص:۲۶۴
ـ خدا خارشت بده ناخونت نده!
نفرین نظیر:خدا نونت بده دندونت نده ص:۲۷۶
ـ دنیا مثل الاکلنگ بهلول می مونه هر سرش بنشینی اون سرش بلند میشه.
یک پای دنیا همیشه لنگ است. ص:۳۲۲
ـ اگر شریک خوب بود خدام شریک میگرفت.
در نشان دادن بدی شریک که یکی از معایبش را عدم پیشرفت میدانستند و درباره اش چنین می گفتند(دیگ شراکت جوش نمیاد) ص:۷۳
ناسزائی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش برآر
حکایت ۲۱ باب اول گلستان شیخ اجل سعدی شیرازی به اهتمام محمد علی فروغی

