تبليغاتX
...سراچه ایرانی
گاهی وقتها برای آشنا شدن با دیگران به دنبال جمله ای میگردیم تا سر صحبت را باز کنیم ولی هرچه سعی میکنیم جمله جالبی به ذهنمان نمیرسد....این تقلائی بیهوده است....بیهوده، چراکه برای آشنائی همان یک سلام کافیست... 
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 14:20 توسط سینا رئوفی ایرانی |
یک داستان کوتاه از خودم.

معمایی که در بالکن پیاده روی می کند!

هر روز
دستهایش را به پشت میبرد و با همان عرقگیر سفید چرکین قدم میزند.آنقدر کند که انگار با هر قدمش متحمل زجری بزرگ میشود.فضای بالکن آنقدرها بزرگ نیست ولی وقتی او در آن قدم میزند فکر میکنی فضای بی انتهایی در اختیار دارد.همیشه پیرمردانی هستند که قدم میزنند ولی آن یکی تفاوت دارد.طرز راه رفتنش بیانگر یک زندگی است.اما چگونه زندگی کرده که این طورراه میرود؟تصویری که از او در خاطر آدم میماند تکراری است.جوری که حتی اگر یک روز هم به بالکن نیاید خیالت راحت است که با بستن چشمهایت می توانی او را آنجا ببینی که قدم میزند... کند و زجر آور.اما او هر روز می آیدو پیاده روی میکند اما نه به آن دلیلی که پیرمردان دیگر پیاده روی میکنند.آنهایی که در پارکها مدتها قدم میزنند و مدام از تازه ترین فواید آن برای سلامتی انسان سخن میگویند.او پیاده روی میکند و به فواید آن نمی اندیشد.ذهن او جای دیگری است.گاهی وقتها ناگهان ناپدید میشود. میخزد درون خانه و آنوقت آدم از خود میپرسد که درون خانه کیست؟شاید کسی مثل خودش پیر و فرسوده که نیاز به مراقبت دارد.یا شاید کسی که از او مراقبت میکند.درون خانه یک معماست.معمایی که هیچ کس مطرح نمیکند و جوابش هیچ اهمیتی ندارد و هیچ تاثیری در هیچ کس نمیگذارد.با این حال معمایی است که هیچ کس مطرح نمیکند! او برمیگردد و از نو شروع به قدم زدن میکند.و ریتمی هر چند تکراری را استادانه مینوازد.شاید در رویایی به سر میبرد. خاطره ی شیرینی که در اعماق وجود پیرش هنوز سر زنده و جوان است و به یاد شهد شیرین آن هر لحظه مست میشود.هرچه هست او درگیر گذشته است و به حال و آینده کاری ندارد.حال را فقط خرج پیاده روی میکند و اینده را به حال وا می گذارد.اما تاثیر چه رویایی توانسته او را اینطور مدهوش کند؟ شاید این خاطره. خاطره ای تلخ است که از اشتباهی فراموش نشدنی حکایت می کند.اشتباهی که هر با به شکلی در ذهنش نمایان میشود.اشتباهی که هنوز با ضرباتی محکم بر ضرباهنگ زندگی اش اثر می گذارد...او از این رویا حرفی نمی زند.این رویا را نمیشود از نگاه سردش دریافت.او تنها قدم میزند. او یک معماست. اما نه یک معمای بی اهمیت. او معمایی است که خود را مطرح میکند هر روز و هر شب و جواب این معما جوابی است که از یک زندگی برمی آید.یک زندگی با تمام خاطرات تلخ و شیرینش... 

                                                                      

                                                                          سینا رئوفی ایرانی(سرا)

                              

+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 10:39 توسط سینا رئوفی ایرانی |
معرفی نویسنده

زندگی و آثار گی دو موپاسان
مولف:شیرین دخت وحیدیان

گی دو موپاسان نویسنده‌ی فرانسوی در ۵ اوت ۱۸۵۰ در کاخ اربابی «میرومانسنیل» در هشت کیلومتری دیپ به دنیا می‎آید. لور دو موپاسان مادری است که می‎خواهد پسرش را بر اساس سنت‎های اشرافی خود تربیت کند. پدر او گوستاو دو موپاسان فاقد پیشینه‌ی اشرافی است و زندگی زناشویی آنان به دلیل غرور زن و سبک‎سری‎های نهانی مرد، همواره دستخوش اختلاف و پریشانی است. بی‎شک در این جو، آرامشی برای پسرک حساس وجود ندارد. کم کم در اثر کشمکش‎های مکرر مادر و پدر، علائم اندوه و بدبینی در پسرک پایدار می‎شود. او هنگامی که سال‎ها بعد به سرچشمه بدبینی شدیدی که مانند ابری تیره بر اندیشه‎اش سایه افکنده می‎اندیشد، همان وحشت‎های ناگهانی را به یاد می‎آورد که در لحظات درگیری‎های پر هیاهوی پدر و مادر به او دست می‎داد. لور دو موپاسان در نامه‎ای به نزدیک‎ترین دوست خود، گوستاو فلوبر درباره پسرش می‎نویسد: «دیگر نه ذوقی برای چیزی دارد و نه به چیزی علاقه نشان می‎دهد. عشقی به کسی ندارد و هیچ‎گونه میل، بلندپروازی و امیدواری از خود بروز نمی‎دهد.»

پیش از آن‎که «گی» به دوازده سالگی برسد، پدر و مادر متارکه می‎کنند و سرپرستی او به مادر سپرده می‎شود. پسرک مناسبات خود را با پدر حفظ می‎کند و می‎کوشد در محیط خانه برای مادر و برادر نقش سرپرست را بازی کند. اما در خانه‎ای که مادر از اختلال عصبی و وسواس شدید رنج می‎کشد و برادر به تدریج نشانه‎های گونه‎ای روان‎پریشی را از خود بروز می‎دهد، تنها مفر نوجوان افسرده، طبیعت آن منطقه‌ی روستایی و کشتزارهای با طراوت آن ‎جاست. به ویژه روستاییان با زندگی پر جنب و جوش‌شان، بازی‎های کودکان دهکده، نمایش‎ها و داستان‎های ساده ولی سرشار از حکمت روستایی، به او نشاط می بخشد.

لور دو موپاسان که می‎کوشد پسر را هر چه بیش‎تر با آداب و رسوم طبقه‌ی اجتماعی خود آشتی دهد، آموزش او را به یک کشیش می‎سپارد. ولی اخلاق و عادات مضحک کشیش محلی تنها موفق به انگیختن طبع طنز در وجود موپاسان می‎شود. در سیزده سالگی به اجبار او را راهی مدرسه‌ی مذهبی می‌کنند. ساختمان‎های دلگیر و فضای حزن‎انگیز مدرسه افسردگی او را تشدید می‎کند. او که در خانه خود عادت به حمام روزانه داشت، به تدریج از آلودگی جسم خود رنج می‎کشد. او در جستجوی راهی برای سرگرم شدن به کتاب‎هایی که خواندن آن‎ها در مدرسه ممنوع است، روی می‎آورد. تحت تاثیر ویکتور هوگو، اشعار رمانتیک می‎سراید. در همین دوره نطفه‎هایی از عناصر تشکیل دهنده ذوق ادبی او بسته می‎شود. داستان‎های ممنوع و رمان‎های تخیلی، وام دهنده درون‎مایه‎های تخیلی، وحشت انگیز و اروتیک به آثار او می‎شوند. ظاهرا میل به شوخی‎های تند و لطیفه‎های هزل آمیز نیز در همین دوران به سلیقه ادبی او راه می‎یابند. در عین حال، دستاوردهای تحصیل در مدرسه در زمینه‎های ادبیات کلاسیک، اشعار «راسین» و رمان‎های «روسو» و نیز آشنایی با زبان یونانی، در غنی کردن استعداد ادبی او موثر می‎افتد.

لور دو موپاسان پسرش را در هفده سالگی و در حالی که دچار افسردگی و ضعف اعصاب است، از مدرسه بیرون می‎آورد. موپاسان پس از درمان، در سال ۱۸۶۸ وارد دبیرستان شهر «روئن» می‎شود و در ۲۷ ژوئیه ۱۸۶۹ به عنوان شاگرد ممتاز، گواهینامه دوره‌ی دوم متوسطه را در رشته ادبیات می‎گیرد و در همان شهر ساکن می‎شود. موپاسان در روئن با ادیبی ۴۶ ساله به نام «لویی بویه» آشنا می‎شود. این شاعر و درام نویس که در روئن به کتاب فروشی مشغول است، نکات بسیار مهمی درباره‌ی هنر نویسندگی به او می‎آموزد و رمز موفقیت ادبی، یعنی کار مداوم را به او می‎شناساند. موپاسان در این دوره به کمک لویی بویه و گوستاو فلوبر که از سویی نزدیک ترین دوست مادرش و از سویی دیگر محرم اسرار لویی بویه است، به بررسی آثار بالزاک می‎پردازد، درس‎های مهمی از آن‎ها می‎گیرد و به گونه‎ای جدی شروع به نوشتن می‎کند. 

موپاسان در اکتبر ۱۸۶۹ به پاریس می‎رود تا تحصیلات خود را در رشته‌ی حقوق ادامه دهد اما جنگ میان پروس و فرانسه او را راهی خدمت نظام می‎کند. نویسنده در آن محیط با دسیسه‎های نظامیان و سیاست‎مداران وابسته به طبقات ممتاز آشنا می‎شود و در همین سال‎ها بذر کینه نسبت به آن‎ها و نیز نفرت از جنگ در وجود او کاشته می‎شود؛ بذری که در آثارش به گونه‎ای هنرمندانه به بار می‎نشیند. سال‎های جوانی موپاسان در جو دیوان‎سالاری حاکم بر محیط‎های اداری می‎گذرد. او ابتدا در وزارت کشتیرانی و سپس وزارت آموزش سراسری به عنوان کارمند به کار می‎پردازد. همین دوران، مضمون‎های گوناگونی درباره زندگی کارمندان به عنوان قشر گسترده‎ای از خرده بورزوازی شهری در اختیار او می‎گذارد که به آفرینش شاهکارهایی در این زمینه می‎انجامد. اما روحیه موپاسان در میان دیوارهای تنگ و محیط ملال‎آور ادارات روز به روز بدتر می‎شود. او خود را در دفتر کارش چون یک زندانی اسیر جبری محتوم می‎بیند و در نوامبر ۱۸۷۸ در نامه‎ای به فلوبر می‎نویسد: «دفتر کار من یک جنم است.»

اندکی بعد باری دیگر در نامه‎ای به فلوبر چنین شکوه می‎کند: «من تا خرخره درون کثافت فرو رفته و میان رنج‎ها و غم‎هایی وصف ناشدنی غرق شده‎ام.»
در این دوره هشت ساله، باز تنها مفر او طبیعت است و این بار رود «سن» و شیفتگی سرکش او به آب تنی و قایقرانی، التیامی بر رنج‎های روحش است. در این دوره الهام بخش بسیاری از داستان‎های کوتاه او درباره قایقرانی در رود سن است. برخی ار آن‎ها شرح کاملی از خوش‎گذرانی‎های خصوصی خود اوست. موپاسان که هنوز هم به رغم گرفتگی روحی شدید، همان خلق و خوی شینطنت آمیز دوران دبیرستان را حفظ کرده است به کمک دوستانش گروهی مخفی تشکیل می‎دهد که در مجالس خود به شوخی‎های رکیک می‎پردازند و گاه مانند گروه‎های فراماسونری برای عضوگیری به آزمون‎ها خطرناک و فجیع دست می‎زنند؛ به گونه‎ای که یکی از همکاران اداری موپاسان پس از انجام آزمون‎های گروه مخفی، می‎میرد و موپاسان درنامه‎ای به یک دختر هرجایی می‎نویسد: «ادعا کرده‎اند که اذیت و آزار‎های ما موجب مرگ او شده‎ است.»

اعضای این گروه مخفی دست به اجرای نمایش هجوآمیز به نام «خانه ترکی با برگ گل سرخ» می‎زنند. داستان نمایش بر محور ساده‎لوحی زوج جوانی می‎گردد که در تعطیلات وارد خانه‎ای می‎شوند و گمان می‎کنند که آنجا یک پانسیون است ولی خانه از سوی یک مرد شیطان پرست اداره می‎شود و ساکنان دیگر آن عبارتند از: یک کنیز ترک، یک کفاش، یگ گوژپشت عصبی، یک کاپیتان بازنشسته و مستخدمی همه کاره که قبلا کشیش بوده است.
کارت دعوت‎هایی که برای تماشاگران نمایش فرستاده می‎شود حاوی شوخی‎های تند و رکیک است. اجرای نمایش واکنش حیرت و انزجار را بر می‎انگیزاند. فلوبر هیجان‎زده فریاد می‎کشد: «چه‎قدر یخ است!» و ادموند گنگور به شهادت اطرافیانش می‎کوشد انزجار خود را از این نمایش آنارشیسم و بی‎بند و باری پنهان کند. شاید فقط نبوغ و نگاه تیز موپاسان مانع می‎شود که نویسنده در شوخی‎های مبتذل به کلی غرق شود. او در همان محیط اداری به کاوش در زندگی آدم‎های فرودست می‎پردازد و درنامه‎ای به مادرش می‎نویسد: «همزمان با داستان‎هایم درباره قایق سواری، مجموعه‎ای از داستان‎های کوتاه می‎نویسم که عنوان چنین است: بدبختی‎های بزرگ آدم‎های کوچک.»

وجود دوستی مانند فلوبر، پالایشی مدام در افکار و نوشته‎های او موجب می‎شود. فلوبر با آن ‎که به شیطنت‎های دوست جوان خود می‎خندد ولی درباره او اعتقاد دارد که «دست هر رکیک‎گوی پرده‎دری را از پشت بسته است.» و «با سخنان رکیک، خود را مفتضح ساخته است.» فلوبر، موپاسان را به پاکیزی زبان تشویق و او را به اجتماع روزنامه‎نگاران و نویسندگان وارد می‎کند و در همان حال می‎کوشد داوری‎های تند آن‎ها را نسبت به او تعدیل کند. فلوبر که گویی جوانی بر بادرفته خود را در وجود موپاسان می‎بیند، می‎کوشد تا او را از دام افتادن به دام ابتذال، کاهلی و وقت‎گذرانی های بیهوده باز دارد، زیرا فلوبر زندگی ‎خود را چنین توصیف می‎کند: «زندگی حقیر من آن قدر تهی و یکنواخت است که جمله‎ها در آن‎ها حادثه‎هایند.» استاد، مرید خود را محرم رازهای خصوصی می‎داند و شبی همراه او نامه‎های خصوصی و یادگاری‎های خود را به آتش می‎کشد. موپاسان در خاطرات خود می‎نویسد که دوست پیرش، دسته‎ای کاغذ و یک کفش رقص زنانه کوچک از میان اسباب‎هایش بیرون آورد. درون کفش، گل سرخ خشک شده‎ای که به زردی می‎گراید، در میان دستمال زنانه حاشیه توری به چشم می‎خورد. موپاسان در همدردی با استاد پیر خود می‎سراید: «این است یک زندگی، یک زندگی بزرگ یعنی: بسیار چیزهای بی‎استفاده که آن‎ها را می‎سوزانند، گذران بی‎تفاوت روزها، یادهایی چند از کردارهای پسندیده و مردانی که در طول زندگی با آن‎ها آشنا شده است، مهربانی صمیمانه خانواده و یک گل سرخ خشک شده، یک دستمال و یک کفش زنانه.»

از نامه‎های فلوبر به موپاسان چنین بر‎می‎آید که او مرید خود را «جذاب، باهوش، حساس و فکور» ارزیابی می‎کند ولی در عین حال گاه او را متهم به بازیگوشی و ترشرویی در محل کار می‎کند. فلوبر که در همان نخستین برخوردها استعداد نادر موپاسان را در مشاهده ریزه‎کاری‎های فضای بیرون و پیچیدگی‎های درونی انسان‎ها را تشخیص داده است، مدام اصرار در تقویت «حالت منحصر به فرد دیدن و احساس کردن» در او دارد. فلوبر ضمن نگرانی از سلامتی موپاسان در نامه‎های خود مکرر از او می‎خواهد که نیروی مغزی خویش را صرف پریشانی و اضطراب بیهوده و بی‎ثمر نکند. فلوبر مداومت و صبر در کار نویسندگی را در قالب جمله‎ای موجز به او یادآور می‎شود: «استعداد به قول شاتوبریان چیزی نیست جز صبری طولانی.» از این رو به موپاسان می‎آموزد که ابتدا جنب و جوش و ناآرامی و بی‎صبری مادرزاد خود را رام کند، سپس در برابر اشیاء بنشیند و دقت خود را مانند دستگاهی بر روی آن‎ها تنظیم کند: «مانند آن که بخواهید جنبه و حالتی را که هیچکس دیگر تاکنون در آن‎ها ندیده و درباره آن‎ها سخن نگفته است، کشف کنید.»

فلوبر راز توصیف را این‎گونه شرح می‎دهد: «آن‎چه می‎خواهیم درباره‎اش سخن بگوییم، هر چه می‎خواهد باشد، بیش از یک اسم برای مشخص کردن آن ، بیش از یک فعل برای به جنبش درآوردن آن و بیش از یک صفت برای توصیف آن وجود ندارد.» اما نویسنده رمان مادام بواری، موپاسان را از برداشتی یکسویه که بر اساس آن یک جمله جمع ساده مفاهیم واژه‎های آن است، باز می‎داد و شیوه نگارش پالایش یافته، محکم و کامل را شرط اساسی دلالت‎ گویای واژه‎ها می‎داند: «نویسنده کسی است که که در کار تنوع بخشیدن به حالات یک ماده سرکش، چیره دست باشد. باید به قیمت خستگی کمر شکن، گوش به زنگ بود تا در یک چشم به هم زدن، حرکت، رنگ و لحن را در مورد آن ‎چه موضوع بیان است، تغییر داد.» فلوبر او را تشویق به تلاش هر چه بیش‎تر می‎کند: «جستجو کنید! شما خواهید یافت.»

نوآوری‎های موپاسان در هنر داستان نویسی و تحولی که در ساختار داستان کوتاه پدید می‎آورد، نتیجه همین جستجوی مداوم است. فلوبر با اعتقاد به عدم کارایی شیوه کهنه رمان نویسی، با زاویه دید اول شخص که معمولا خود نویسنده است، در این باره می‎نویسد: «هنرمند در اثرش مانند خدا در آفرینش، نادیدنی و قدر قدرت باشد، چنانچه همه جا احساس شود، ولی به چشم نیاید.» موپاسان در شماری از داستان‎های خود این رهنمود را به کار می‎بندد. او پس از سال‎ها کار دولتی، در حالی که با بیش از سیصد داستان کوتاه و رمان، آوازه‎ی روزافزونی یافته است، یکسره به نویسندگی می‎پردازد. در سال ۱۸۸۷ داستان بلند «هورلا» را می‎نویسد که امروز یکی از نمونه‎های کلاسیک ادبیات شگرف به شمار می‎رود.

چهار سال پس از نوشتن هورلا، یعنی از سال ۱۸۹۱، کم کم نشانه‎های روان‎پریشی در موپاسان پدیدار می‎شود. در اول ژانویه ۱۸۹۲ دست به خودکشی می‎زند. اما موفق نمی‎شود و ششم ژانویه همان سال به آسایشگاه دکتر بلانش منتقل می‎گردد. او دیگر هرگز از آن جا بیرون نمی‎آید و در ششم ژانویه ۱۸۹۳ در سن چهل و سه سالگی چشم از جهان بر می‎گیرد. موپاسان سرانجام واپسین اندرز استاد خود، فلوبر را به کار گرفت که می‎گفت: «نویسنده نباید چیزی جز آثارش از خود بر جا بگذارد.»


پی‎نوشت:
برای آشنایی بیش‌تر با جهان داستانی موپاسان به مؤخره‌ی کتاب «هورلا» ترجمه‌ی «شيرين‌دخت وحيديان» از نشر چشمه مراجعه کنيد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 9:43 توسط سینا رئوفی ایرانی |
داستانی از موپاسان

سبیل

ترجمه:پری آزاد

لوسي عزيزم، هيچ خبر تازه‌اي نيست. در سالن نشسته‌ايم و ريزش باران را تماشا مي‌كنيم. در اين هواي وحشتناك، زياد نمي‌توان بيرون رفت: بنابراين نمايش كمدي بازي مي‌كنيم. آه عزيزم، چه‌قدر اين تئاترهاي سالني۱ امروزي احمقانه‌اند! همه‌چيز در آن‌ها تصنعي، خشن و سنگين است. شوخي‌ها مثل گلوله‌هاي توپ همه‌چيز را خراب مي‌كنند
. نه شوخ‌طبعي، نه لطافت طبع، نه خلق و خوي خوش ، هيچ ظرافتي وجود ندارد. اين مردانِ ادبيات واقعاً از دنيا هيچ نمي‌دانند. اصلاً نمي‌دانند مردم در كشور ما چه‌طور فكر مي‌كنند و چه‌طور صحبت مي‌كنند. شايد من به آن‌ها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهاي ما را تحقير كنند اما ابداً اجازه نمي‌دهم كه آن‌ها را نشناسند.  

 خلاصه اين‌كه نمايش كمدي بازي مي‌كنيم. از آن‌جايي كه فقط دو تا زن هستيم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا مي‌كند و به همين خاطر صورتش را كاملاً تراشيده. لوسي عزيزم نمي‌تواني تصور كني اصلاح چه‌قدر قيافه‌اش را عوض كرده! نه شب، نه روز ديگر نمي‌توانم او را بشناسم. اگر نمي‌گذاشت سبيلش تا اجراي بعدي رشد كند فكر مي‌كنم نسبت به او بي‌وفا مي‌شدم ، اين‌قدر كه اين‌طور مرا منزجر مي‌كند. واقعاً يك مردِ بدون سبيل، ديگر يك مرد نيست٢. من زياد ريش را دوست ندارم چون تقريباً يك قيافه‌ي شلخته‌اي را به آدم مي‌دهد، اما سبيل، آه سبيل! واقعاً براي يك چهره‌ي مردانه ضروري‌ست. نه، هرگز نمي‌تواني تصور كني اين برسِ كوچكِ مو روي لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بين زوجين مؤثر است. در مورد اين موضوع انبوهي از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نمي‌كنم برايت بنويسم. همه را بعداً با كمال ميل درگوشي برايت خواهم گفت. آخر براي توضيح دادن بعضي چيزها به سختي مي‌توان كلمه پيدا كرد و بعضي از واژه‌ها را هم كه نمي‌توان جايگزين كرد؛ روي كاغذ چنان چهره‌ي زشتي دارند كه نمي‌توان نوشت‌شان. به‌علاوه، موضوع به قدري مشكل، ظريف و خلاف نزاكت است كه دانشي بي‌پايان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كني.

 

خلاصه! واقعاً حيف اگر حرف‌هايم را نمي‌فهمي! به هر حال عزيزم، سعي كن كمي منظورم را از بين سطور درك كني. بله، وقتي شوهرم را بدون سبيل ديدم، قبل از هرچيز فهميدم من هرگز در برابر يك هنرپيشه و نيز يك كشيش موعظه‌گر (كه پدر«ديدون»٣ فريبنده‌ترين‌شان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتي كمي بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبيل نداشتنش منزجركننده‌تر بود. آه! لوسي عزيزم هرگز اجازه نده كه يك مرد بدون سبيل تو را ببوسد. بوسه‌هايش هيچ لطفي ندارند هيچ، هيچ! اين بوسه ديگر آن جذابيت، آن لطافت و آن... نمك، بله اين بوسه نمك بوسه‌ي واقعي را ندارد. سبيل، نمك بوسه است. تصور كن كه يك پوست خشك... يا مرطوب را با لبت تماس دهند، اين است نوازش يك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نمي‌ارزد.

 

مي‌تواني به من بگويي اين جذابيت سبيل از كجا ناشي مي‌شود؟ اصلاً خودِ من مي‌دانم؟ من فكر مي‌كنم سبيل اول خيلي دلپذير قلقلك مي‌دهد. قبل از لب احساسش مي‌كنيم و لرزشي مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ايجاد مي‌كند. اين سبيل است كه نوازش مي‌كند و پوست را مي‌لرزاند و به اعصاب اين لرزش دلپذير را مي‌دهد كه باعث ادا كردن يك «آخِ» كوچك مي‌شود انگار كه خيلي سردت باشد. و روي گردن! بله، هرگز سبيلي را روي گردنت احساس كرده‌اي؟ اين حس نيمه مستت مي‌كند، منقبضت مي‌كند، تا پشتت پايين مي‌آيد، و تا نوك انگشتانت مي‌دود. آدم به خود مي‌پيچد، شانه‌ها را تكان مي‌دهد و سر را به عقب برمي‌گرداند. هم دلت مي‌خواهد فرار كني و هم بماني؛ هم پرستيدني‌ست و هم محرك خشم! اما چه‌قدر خوب است! به علاوه هنوز...

 

يعني واقعاً ديگر جرأت نمي‌كنم ادامه دهم؟ ببين! شوهري كه دوستت دارد، مي‌تواند فرصت‌هاي متعددي را براي ربودن بوسه بيايد. حال بايد بگويم بدون سبيل، اين بوسه‌هاي پنهاني نيز قسمت عمده‌ي طعم خود را از دست مي‌دهند، البته بدون در نظر گرفتن اين‌كه تقريباً نابه‌جا و ناشايست تلقي مي‌شوند. اين‌ها را آن‌گونه كه مي‌تواني براي خودت تفسير كن. اگر نظر مرا بخواهي، اين توجيهي‌ست كه من براي آن يافته‌ام: يك لب بدون سبيل لخت است، درست مثل يك بدن بدون لباس. لباس هميشه ضروري‌ست، حتا اگر بخواهي مي‌تواند خيلي كم باشد اما بايد باشد. آفريدگار، (وقتي در مورد اين چيزها صحبت مي‌كنم اصلاً جرأت نمي‌كنم كلمه‌ي ديگري بنويسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهاي پنهاهي بدن ما كه بايد عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. يك لب بدون سبيل براي من مثل چشمه‌اي‌ست كه به وسيله‌ي جنگلي بدون درخت احاطه شده است. اين موضوع جمله‌اي را به خاطرم مي‌آورد (از يك سياستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: شوهرم كه پي‌گير روزنامه‌هاست، شبي بحثي منحصر به فرد از وزير كشاورزي‌مان به اسم آقاي ملين۴، برايم خواند. نمي‌دانم حالا كس ديگري جايش را گرفته است يا نه. من گوش نمي‌دادم، اما اين اسم، ملين، مرا تحت تأثير قرار داد. نمي‌دانم چرا مرا به ياد كتابِ «صحنه‌هايي از زندگي بوئم»۵ انداخت. فكر كردم قضيه مربوط به يك «گريزت»۶ است. به اين شكل بود كه ذره ذره اين موضوع به ذهنم وارد شد. فكر مي‌كنم آقاي ملين براي ساكنين «اَميُن» بوده كه اين جمله را عنوان كرده ، كه من تا همين حالا به دنبال مفهومش بودم: «هيج ميهن پرستي‌اي بدون كشاورزي وجود ندارد!»۷ و تازه همين الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبه‌ي خود به تو مي‌گويم كه هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! وقتي كه به اين شكل خوانده شود، به نظر مسخره مي‌آيد، نه؟ هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! آقاي ملين تأكيد مي‌كند: «هيچ ميهن پرستي‌اي بدون كشاورزي وجود ندارد». اين وزير حق داشت و من حالا به عمقش پي مي‌برم. از يك ديدگاه كاملاً متفاوت ديگر، سبيل ضروري‌ست. سبيل چهره را مشخص مي‌‌كند. به آدم يك قيافه‌ي آرام، مهربان، جدي، ترسناك، عياش و جسور مي‌دهد. مرد ريشو ـ‌منظورم ريشوي واقعي‌ست‌ـ كه گونه‌هايش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمه‌ي زشتي) پوشيده است و در نتيجه تمام خطوط چهره‌اش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهره‌اش ندارد و اين در حالي‌ست كه شكل آرواره و چانه، خيلي چيزها را مي‌تواند به آن كسي كه باريك‌بين و دقيق است بگويد. مردِ با سبيل، ظاهر جدي خود و درعين حال ظرافتش را حفظ مي‌كند.

 

و چه‌قدر سبيل‌ها حالت‌هاي متفاوت دارند! بعضي وقت‌ها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوه‌گر دارند. به نظر مي‌آيد صاحبان اين سبيل‌ها قبل از هر چيز زنان را دوست دارند.

گاهي نوك‌تيز مثل عقربه هستند و حالتي تهديدآميز دارند. صاحبان اين‌ها شراب، اسب و نبرد را ترجيح مي‌دهند.

گاهي انبوه، آويزان و مخوف هستند. اين سبيل‌كلفت‌ها معمولاً يك شخصيت برجسته را پنهان دارند، يك‌جور خوبي‌اي كه به ضعف مي‌ماند و ملايمتي كه خيلي به بزدلي نزديك است. به علاوه، آن‌چه بيش از هر چيز در سبيل براي من ستودني‌ست، اين است كه فرانسوي‌ست، كاملاً فرانسوي؛ از پدران و نياكان‌مان به ما رسيده است و بالاخره همچنان نشانه‌ي شخصيت بين‌المللي ما باقي مانده است.

 

سبيل ظاهري خودستا، مؤدب و شجاع به مرد مي‌دهد. به طرزي دوست داشتني در شراب تر مي‌شود و به خنده، حالتي مؤقر مي‌دهد. در حالي كه آرواره‌هاي بزرگ يك مرد ريشو، هر يك از اين اعمال را با حالتي سنگين و زمخت انجام مي‌دهند.

 

راستي، چيزي يادم آمد كه مرا به شدت به گريه انداخت و نيز ـ‌الآن متوجهش مي‌شوم‌ـ باعث شد تا اين اندازه سبيل را روي لب مردها دوست بدارم:

در طول جنگ بود و من پيش پدرم به سر مي‌بردم. آن موقع دختر جواني بودم. يك روز جنگ نزديك قصر ادامه داشت. از صبح صداي توپ و تيراندازي شنيده مي‌شد و شب يك سرهنگ آلماني به خانه‌ي ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازه‌هاي زيادي در مزرعه‌ها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازه‌ها را جمع كنند و به ملك ما بياورند تا همه را دفن كنيم. به تدريج كه آن‌هارا مي‌آوردند، همه را در امتداد خيابان بزرگي كه در دو طرف پوشيده از صنوبر بود، مي‌خواباندند و از آن‌جايي كه كم‌كم بوي بد مي‌گرفتند، بدن‌شان را با خاك مي‌پوشاندند تا زماني كه گور دسته جمعي حفر شود. بنابراين فقط سرهايشان با چشم‌هاي بسته كه به نظر مي‌آمد از خاك بيرون زده‌اند و مثل خود خاك زرد بودند ، ديده مي‌شدند. خواستم آن‌ها راببينم. اما وقتي كه دو رديف بزرگ چهره‌هاي وحشتناك را ديدم، فكر كردم دارد حالم بد مي‌شود. بعد شروع كردم يكي يكي چهره‌هايشان را بررسي كردن. سعي مي‌كردم حدس بزنم اين مردها در اصل كه بوده‌اند. اونيفورم آن‌ها در خاك مدفون بود و زير زمين پنهان شده بودند و با اين حال ناگهان، بله عزيزم، ناگهان فرانسوي‌ها را از سبيل‌شان بازشناختم! بعضي از آن‌ها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرين لحظه جذاب و عشوه‌گر باشند! با اين حال ريش‌شان كمي رشد كرده بود، به خاطر اين كه مي‌داني، ريش حتا بعد از مرگ هم كمي رشد مي‌كند. بقيه به نظر مي‌آمد ريش هشت روزه دارند. اما همگي سبيل فرانسوي داشتند، كاملاً متمايز. سبيلي مغرور كه انگار مي‌گفت: «عزيزم مرا با دوست ريشويم عوضي نگير، من يك هموطن‌ام». آه! و من گريه كردم، آن‌قدر اشك ريختم كه اگر اين مرده‌هاي بي‌چاره را اين‌گونه نمي‌شناختم، گريه نمي‌كردم.

 

اشتباه كردم كه اين ماجرا را برايت تعريف كردم. غمگين‌ام و ديگر نمي‌توانم به صحبت‌هايم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسي عزيزم، از صميم قلب مي‌بوسمت.

زنده باد سبيل!

ژان



١ تئاتري كه براي اجرا توسط آماتورها نوشته مي‌شده و دكوري بسيار ساده داشته و يك نوع (ژانر) كاملاً رايج در زمان امپراتور دوم و انقلاب سوم تا زمان جنگ ١٩١۴ بوده است. گفته مي‌شود كه اين نمايشنامه‌ها براي سرگرم كردن درباريان ترتيب داده مي‌شده و با دقت نوشته نمي‌شده است. اجراي اين نمايش‌ها در حقيقت به عنوان شغلي براي امرار معاش مردان ادبيات به حساب مي‌آمده.

٢ در قرن نوزدهم، همه‌ي مردان به‌جز هنرپيشه‌ها و كشيش‌ها سبيل داشته‌اند. موپاسان خود به سبيل پرپشت و بلوندش مي‌باليده است.

٣ موپاسان در اين‌جا با كنايه خاطرنشان مي‌كند كه پدر ديدون، كشيش ايالت دومينيكن مورد ستايش زنان بوده است. زنان براي گوش سپردن به حرف‌هاي او در «سن فيليپ دورول»، جايي كه ديدون در سال ١٨٧٩ به موعظه مي‌پرداخته، سر و دست مي‌شكستند.

۴ موپاسان اين‌جا با شخصيت مهم ژول ملين كه از فوريه‌ي ١٨٨٣وزير كشاورزي فرانسه بود، شوخي مي‌كند.

۵ و۶  «صحنه‌هايي از زندگي بوئم» از هانري مورژه(١٨٤٧)، درباره‌ي زندگي شاد پسران دانشجو و «گريزت»هاست. «گريزت» نامي‌ست كه به زنان جوان كارگري اطلاق مي‌شده كه ملبس به لباسي معمولي به نام گريزت بوده‌اند و زندگي فقيرانه‌ و رفتاري كاملاً آزاد داشته‌اند و البته فاحشه نبوده‌اند. بنابراين، ارتباط اين تداعي با آقاي ملين چيزي‌ست كه فهم آن به خواننده واگذار مي‌شود.

۷  در حقيقت ملين، ١۴مي١٨٨٣ اين جمله را در «اَميُن» در طي سخنراني‌اش در حضور برندگان كنكور كشاورزي منطقه‌اي عنوان كرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:4 توسط سینا رئوفی ایرانی |
قند و نمک

چند ضرب المثل شیرین
توضیح:ضرب المثل هایی که در زیر میآید همگی از کتاب باارزش قند و نمک انتخاب شده است که با همت استاد جعفر شهری گردآمده و  نشر معین آنرا چاپ کرده است.

ـ به شتر مرغ گفتن بپر گف شترم گفتن بار ببر گف مرغم!
 
معاذیر تنبل در برابر فرمان یا رجوع کار                       ص:۱۶۵

ـ به هوای بهاری و کون بچه اعتباری نیست.
کنایه در انکار به قول وحرف دروغگو         ص:۱۶۹


ـ شنبه به شنبه هشت جمعه نه شنبه ده!
مغالطه و تخلطه در حساب شوخی با طرف حساب و شناخت هوش و نکته سنجی   ص:۳۹۵


ـ شیری که از پستون مادر خورده بودم از دماغم اومد بیرون.
وصف رنج و عذابی که از جهتی کشیده شده باشد          ص:۳۹۸


ـ سنده با نیزه به دماغش نمیرسه.
متلک به مغرور و متکبر و افاده ای ـمودبانه اش:دسته گل با نیزه...میباشد.نظر به گردن افراشتگی و سر بالا گرفتن این گونه افراد در راه رفتن و برخورد با این و آن.    ص:۳۸۰


ـ حرام حلالشو نمیدونم واسه خنکیش میخورم(به روایتی دیگر)برا خاصیتش میخورم.
تجاهل عالمانه
                     :جالیزبانی دزدی را در حال کندن و خوردن خیارهای خود دید و به او گفت حرام است چرا 
                      میخوری؟دزد گفت: ...    ص:۲۶۳


ـ حساب زندگیتو میخوای؟دس همسایس!
توجه دادن بر اینکه بیش از همه باید از تجسس و فضولی همسایه ملاحظه داشت
:وقتی رفیقی را برای صرف شام با خود به خانه بردم وقت رفتن چیزی از لوازم درخواست کرد که از وجودش اظهار بی اطلاعی نموده و به دوستی قسم که نمیدانستم گفت داری و در انبار طبقه ی سوم بغل حمام میباشد.در حالی که فقط یک نوبت دیگر به خانه ام آمده بود!    ص:۲۶۴



ـ خدا خارشت بده ناخونت نده!
نفرین نظیر:خدا نونت بده دندونت نده     ص:۲۷۶

ـ دنیا مثل الاکلنگ بهلول می مونه هر سرش بنشینی اون سرش بلند میشه.
یک پای دنیا همیشه لنگ است.    ص:۳۲۲


ـ اگر شریک خوب بود خدام شریک میگرفت.
در نشان دادن بدی شریک که یکی از معایبش را عدم پیشرفت میدانستند و درباره اش چنین می گفتند(دیگ شراکت جوش نمیاد)  ص:۷۳


+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:14 توسط سینا رئوفی ایرانی |
برگی از گلستان سعدی
"مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود.سنگ را همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد.درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت.گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی.گفت چندین روزگار کجا بودی.گفت از جاهت اندیشه  همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم."

ناسزائی را که بینی بخت یار                                             عاقلان  تسلیم   کردند    اختیار
چون نداری  ناخن  درنده  تیز                                             با  ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد  بازو پنجه  کرد                                             ساعد  مسکین خود را رنجه کرد
باش  تا دستش ببندد  روزگار                                            پس به  کام  دوستان مغزش برآر


حکایت ۲۱ باب اول گلستان شیخ اجل سعدی شیرازی به اهتمام محمد علی فروغی

 
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 13:45 توسط سینا رئوفی ایرانی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template